27 ژانویه
« چیزی که وجود ندارد – رابطه ی خوب و صمیمی خانوادگی – دیگر خراب شدن ندارد .. » ص 100 کتاب من ، من هستم ، یودیث
حدود دو سال پیش بود که من شروع کردم به عوض کردن خود [ در همین صفحه یک بار هم دور خیزی برداشتم که از اول بطور مرتب همه ی ماجرا را بنویسم ...( با عنوان و اینسان آغاز شد ) و
حتی تا 5 بخشش را هم نوشتم ... و اتفاقا رسیدم تا به ماجرای کتاب « من، من هستم » یودیث و ... نمیدانم - حقیقتا نمیدانم چرا ادامه ندادم به نوشتن آن خاطرات در این صفحه - شاید هم ادامه دادم ..] . برایم این خیلی دردناک بود که به زندگی همان طور که پیش آمده بود ادامه بدهم :
زندگی توام با نفرت ، خود خوری و تنفر ...
دیگر خسته شده بودم ... تاقتم تاق شده بود ...
جدائی اجباری من و او - بعد از جندین سال زندگی مشترک و در کنار هم - باعث شد ( مقصودم زمانی که مینو در شهر فرایبورگ بود و درس میخواند و قبل از آن زمانی که من در اینگول اشتاد بودم و کار آموزی میکردم ) این فرصت را به ما داد ه بود که در زندگی گذشته ی ی خود مرور کنم و جمعبندی ای کنیم و درس بپیریم که بعد از رسیدن به هم دیگر چکار میتوانیم لکنیم و چطور میتوانیم به زندگی مشترک خودمان خوشبینانه بر خورد کنیم ....
زندگی مشترک بعد از آن همزبمان بود با تغییراتی که ما به خودمان داده بودیم :
من ، دیگر خودم نبودم ، من نوئی بودم که داشتم خودم را از نو میساختم ... و اما او همانی بود که قبلا بود ....
و این بیشتر مرا ، بجای رسانیدن به تکامل در رابطه ی مشترک ، بیشتر به خودم رسانید و در نتیجه رابطه ی ما به رابطه ای گنگ و نا روشن تبدیل شد ....
من آگاه شدم به خودم ، به خواست هایم ، توانائی هایم ، ضعف هایم ... من خودم را شناختم ...
و او مرا میدید : در خود فرو رفته ، از او دور افتاده و کسی که او ، اورا نمیشناخت دیگر ...
من به خودم رسیدم و او از من دور شده بود ... سعی من در به او نزدیک شدن در او ترس ایجاد میکرد و عدم درک ...
دوری روحی او و من برای هر دوی ما سخت بود ... اگر جه من در این خودشناسی اینبار آگاهانه تر او را می پرستیدم و اتفاقا از این حرکت می کردم که بیشتر به هم نزدیک شویم ، او از حل مسئله عاجز بود و درک نمی کرد ...
او از من دور شده بود ... من برایش غریبه شده بودم ...
تا اینکه بیست روز پیش تلفن کرد و گفت « تمام شده است ! » ...
این برای من شوک بزرگی بود ... خواسته ها .. آرزو ها برای زندگی شیرین و رویائی ای تازه ای مه تازه فکر میکردم به آن خواهم رسید بر باد رفته بود ...
آیا میبایستی ناراحت باشم ... آیا میبایستی چه کنم ؟
دو دل . نگران . بی تاب . شوک زده و متردد ...
چرا ؟ چرا ؟ و مخصوصا چرا با این ؟؟ [ پسری ده سال جوانتر از خودش ، هنوز کازآموز ، که در همسایگی ما با دوست دخترش عاشقانه با هم زندگی میکردند ! ] چرا بخودش اجازه نداد ه بود حداقل با ما ها ( مریم ، دخترمان و من ، شوهرش ) صحبت کند؟
و اما ادامه داد ...
ادامه داد « دوست دارم او را » - چطور بعد از چنند روز و مخصوصا چرا او را ... کسی که به هیچ وجه به او نمی خورد و او خودش این را میداند ....
و او خودش میداند که چکار دارد می کند ...برایم این مهم نیست و نباید باشد که با چه کسی ، چطور ، چرا ....
برایم مهم این است که با این کارش حداقل بمن نگفت که (جرات ) و یا ( توان ) آن را نداشته است که بگوید ...
اما مهم نیست ...
مهم برای من این است که او این حق را برای من قائل نشد که راجع به مسائل با هم ، مثل دو نفر آدم - که حداقل چندین سال هم را میشناسند - صحبت کند و بگوید چرا ؟ چه میخواست ؟ و ....
و ناگهان بجای صحبت و ... نه با من و نه با مریم ، اقلا خیلی ساده بمن و به مریم بگوید خداحافظ ... من رفتم تا با یکی دیگر شانسم را آزمایش کنم ...
و اسباب ها را با خودش ببرد و فکر کند که زندگی نوینی را آغاز کرده بود ...
برای من دیگر مهم نیست ... که خودم را بآن درگیر کنم ... که چرا اتفاقا روز اسباب کشی با سالروز ازدولجمان طلاقی کرد ...
مهم این نیست ... مهم این است که او سعی خودش را کرد که مرا بجای روشن ساختن ، با هزاران سئوال تنها بگذارد ...
خیلی خوب است که حداقل من به خود شناسی ام رسیده ام ... و حداقل خودم و مریم را دارم ... و اتفاقا با تمام نیرو میتوانم زندگی نوینی را آغاز کنم ... و آغاز هم کرده ام ... با فقط 5 مارک پول نقد در جیبم .. با این مغازه و امکان نوینی که شروع کرده ام در زندگی پیش رو ی... با آمادگی و بدون وابستگی و فشار و نگرانی ... ادامه میدهم ...
برای من دیگر مهم نیست که ده سال « وای چه بود و چه شد » [ میگم عجب شانسی آوردم ... که قبلا روی خودم کار کرده بودم ... اگر نه چقدر له و لورده میشدم ... و علاوه بر این تاثیر خط فکری آن زمانم را ( که خیلی بوضوح آنرا در این جا میبینم و از طریق پدر استاد دانشگاهم ، دکتر اشتوپلر از طریق جزوه ی سی صفحه ای انگلیسی ماندل بآاوم ( در باره تئوری کائوس ) که من به آن عنوان در هم بر همی ترجمه کردم و لی حالا بنظر من به غلط در فتارسی به آن تئوری آشوب نام نهاده اند ) که دیگر الان برایم ملکه در زندگیم است ... با این خلاصه که زندگی در حرکت است ... گذشته گذشته است ببین چکار باید حالا بکنی ... و این در هماهنگی کامل با کارم در شرکت اسو بود و اصولا پایه تز دکترایم در همین بود که برنامه ریز باید به مدیریت بحران برنامه و راهکار های متفاوتی را برای تصمیم گیری ارائه دهد ... و و ظیفه ما بعنوان برنامه ریز بایستی در این باشد که کار تصمیم گیران را راحت تر کنیم ... و خلاصه آنهم در این نهفته بود که با این داده ها ( شرایط و واقعیت ها ) خوب حالا چه باید کرد ؟ ] ... مهم این است که زندگی حالا بمن لبخند می زند و من با شناخت نوین خود در زندگی نوینی قدم میگذارم که همه چیز آن را از نو میسازم ...
من باخودم فقط چمدان لباس و یک مقدار کتاب و کتابچه [ مقصودم 12 تا دفترچه ی دست نویس همین یاداشت های دو سال پیش بود ... این دفترچه که دارم باز نویسی میکنم 13 ـهمین انها است ..] برداشتم ...و با این پنج مارکت نقد ...و آغاز می کنم این سان به ساختن زندگی نوینی که آرزو داشتم ...
راهی که برگشتی در آن نمی بینم ، پیش رو دارم
متاسفانه بخاطر مریم مجبورم رابطه را با مینو خیلی دور نکنم ... اما باید سعی کنم حداقل تماس ممکن را با او بگیرم ...
سعی می کنم زندگی نوی خود را اتفاقا با چهار چوب فعلی ام که ناشی ا ز درگیری روحی خود من در این موقعیت حساس است آغاز کنم ... و آنطور که نوشته بودم سالهای پیش :
«... می خندم / و فراموش می کنم تو را / مثل نهاری که دیروز خورده ام / و مثل حرفهائی که امروز گفته ام ... » آنجا گفتم :
« ... فریاد می زنم / دیوانه بار فریاد می زنم / باید شاشید به هر چه عشق و پاکی و خوبی ست ...»
اما حالا بر عکس اتفاقا می گویم:
«... پادشاه شهر عاشقان هستم / و در میدان شهر عشق / مردم را میبینم که شور و هلهله می کنند / دست می زنند . زنده با می گویند / و می رقصند ... »
آنجا گفته بودم :
«... من فراموش می کنم تو را / و آغاز می کنم سال نو را / با روز نو/ روزی نو / اگر چه میدانم و میدانی / همه تکراریند ... »
اما اینبار می گویم نه ، مسئله ی تکرار نیست ... اینبار صحبت از رشد و تکامل است و بینشی که اکر چه تکراری بنظر میرسد و لی رسیدن به پله ای بالاتر است ...
من ازااین لحظه به بعد نه به کسی کینه دارم و نه تنفر ... اگر چه مینو سعی کرد مرا در هم بشکند ... اما او را می بخشم و احساس می کنم حتی دیگر از این هم ناراحت نیستم که چرا « من را بعد از اتمام قضایا خبر کرد » و اینکه « چرا حداقل نگفت که چه میخواهد » .. کاری که من بار ها به او گفتم و او نشینده گرفت و کم اهمیت داد و لی اصلا مهم نیست ...
ساعت ها را ... و روز ها و سالها را نمی توان بعقب برگردانید اما آینده را که میتوان با حرکت های فعلی ساخت ....
من از این دوران بحرانی باید حداگثر استفاده را برای زندگی آینده ای که پیش رو دارم بکنم ... و تاز گذشته ها درس بگیرم و چراغ راه آینده ام بسازم ... آینده ای که طلایه های آن را با شیوه ی برخورد به خودم و مسایلم دارم می بینم .....