تبليغاتX
رها چون ابر در باد

 

من تکامل  کرده ام... این تکامل من است  که در خود  رشد کرده ام...

حالا  موقع آن آمده [ رسیده ] است که به تکاملم  شکل ببخشم و خودم را  در عمل  نشان بدهم ...

من در زندگی موفقیت زیادی  بدست آورده ام و خواهم آورد...  من بعد از این صد در صد جوابگوی اعمال  و رفتار  خودم هستم .. وابسته نیستم  به هیچ کس و هیچ چیز ...

 

 

من در این لحظه هستم ..

این لحظه ی کنونی است که آینده ام  را می سازد...

از زنده بودنم  لذت می برم ..

و از این زنده بودنم می خواهم استفاده کنم  تا لحظه  های بعدیم را هم  با زیر بنای محکم تر  بر پایه  های مستحکمتر بنا کنم ..

 

 

 

اکنون زمان عمل است ..

 احتمال  شکست و  همینطور پیروزی برایم وجود دارد...

من  به خودم رسیده ام ..

من به آرامش خودم رسیده ام ..

من میدانم که بهترین  کاری که  می توانم برای  کسی بکنم  بهتر کردن خودم است ...

 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 20:28 |
بهتر کردن خودم ، بهترین کاری است  که می توانم  در زندگی برای کسی بکنم.

 من خوشبختانه  انرژی ، وقت و زمان خودشناسی  را در قبل داشته ام  و حالا باید با تمام  قوا سعی کنم انرژی ام را برای آینده ام بکار  بگیرم...

 من در بیابانی  راه می روم :  باید آنقدر  صبر کنم  و تحمل داشته باشم و بروم تا به آبادانی برسم...

این زمان می خواهد ..

من در جلوی یک دنیائی  قرار دارم  که جلوی روی من قرار  گرفته است ..  جلوی ویرانه ای  ، که باید  آباد بکنم..آ نگاه قدم  های بعدی و بعدی و بعدی ...

 خوشحالم  که  حالا  باید جامه دان در دست و یک مشت  کتاب در جیب به دنیای نوینی وارد شده ام که هم علاقه دارم آنرا ، هم می خواستم آنرا  و هم  حالا به آن دست یافته ام ...

این گوی ... این میدان ...

 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 17:37 |
 

شنبه روزی داشتم در مغازه ام ، از آن روزهای سرد زمستانی بود ، نشریه ای را ورق می زدم ... ستون آگهی های ازدواجش نظرم را جلب کرد ... کارمندان و فروشندگان هر کسی بکاری مشغول بود ... مشتری ها مثل معمول صف کشیده بودند ... و دنیا به کام خود می گشت ...


این فکر آن لحظه به ذهنم رسید تا دقت کنم و ببینم زنها طالب چه چیزهائی هستند در مردها هستند و همینطور مردها چه جور زنی میخواهند ...


همان لحظه از پشت میز بلند شدم و رفتم و از روزنامه فروش سر کوچه وده دقیقه ی بعدش در لابلای یک کوه ورقه ی روزنامه غرق شده بودم ...


ناقافلانه با خودم گفتم ...

اگر الان بخواهم یک آگهی در مورد ، نه آنچه که دیگران میجویند ، بلکه در مورد خودم ، و اینکه به همان زبان ساده و تلگرافی بنویسم ، که خودم کیستم ؟ و چیستم ؟ چه خواهم نوشت ؟


در دفتری از اکتبر 1994 این را نوشته بودم :


آقائی 42 ساله . خارجی . دارای خیلی چیز ها ( فرزند 16 ساله ، زن سابق . دوست های دختر مختلف سابق و چند تار مو ی سفید ... ) . عادت به سیگار کشیدن و مغازه . با اخلاقی در هم و برنامه ای بر هم . بین دانستن ( و شاید از زور زیادی دانستن ) ندانستن در گیر . در عمل توانائی ضعیف . و عادت به شیوه ی نگرش در سیستم های شبکه ای پیچیده . با قدرت فانتزی خیلی زیاد . گیتاوندی با دیدگاه جهان وطنی . یک کائو تیک ( معتقد به نظم بی نظمی [ آن تئوری ای که به غلط مصطلح ، به آن « تئوری آشوب » گفته میشود ، که من عنوان « تئوری در هم و برهمی» را خیلی مناسب تر می بینم .. ] ) . خودشناسی کامل طلب . جستجو گری کنجکاو که تماشا گری را بیشتر از بازیگری دوست دارد و...


همانجا ادامه داده بودم:


کسی که دلش می خواهد که کارگردانی باشد ولی همیشه نقش سیاهی لشگر را بازی کرده است ... این شخص دلش می خواهد یک « فیلم سینمائی زندگی خودش » را بسازد ... او خودش تهیه کننده . سناریو نویس . کارگردان . تنظیم کننده . بازیگر نقش اول . فیلم بردار . چهره پرداز . آهنگ ساز و ... خودش است ....

....

میبینم ...

حالا بعد از پانزده سال :

همان آدمم ..

57 ساله ... دخترم یک زن سی و یکی دو ساله (که خودش دو تا فرزند دارد ) ... سفیدی های موهایم با سیاهی هایش برابر شده . بجای مغازه مرکز آریانا بر پاشده . بجای « سبزی فروشی » فعال در انجام خدمات عملی اجتماعی » ... با سیگار و مشروب و کل مخدرات و مواد را کلا سالهاست آگاهانه میانه ای ندارم ا. در محتوی اما هیچ تغییری نکرده ام ... همانم که بوده ام ... مثل حالا پروانه ای ..


چرا از این روش پروانه ای باطل ( جالب در لحظه ولی در کل بیحاصل ! ) به روش زنبوری مثبت وموثر برای خود و ودیگران ( محیط اطرافم ، جامعه ... ) گذر نکنم؟ ... هم خودم سودی برده ام و هم کسانی دیگر ...

 کار هائی که در این مدت کرده ام آیا غیر از اینست ؟! ... میبینیددر و تخته چه جوری خودشان جور میشوند؟!! (  کلیک کنید ! )

 

 


+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 10:35 |
 

باز نویسی این کتابچه مرا به گذشته های خیلی دور برد ...  در این مورد خیلی خلاصه در اینجا مطلب خیلی مهمی را نوشته ام  .... ( کلیک کنید !)  آنجا نوشتم :

کتابچه ای راکه حاوی نوشته هایی سه ماه اول بعد از بهم خوردن رابطه ی خانم اکس ( همسر سابقم) و من بود و تحت نام «آزاد چون پلنگان ..... » راکه در حدود بیست یاداشت میشد را در صفحه ی « رها چون ابر در باد » باز نویسی کردم .... بار اولم بود که بعد از بیست و یکی دو سال آنرا میخواندم ...   خوندن و باز نویسی لغت به لغت اون نوشته ها ،  بعد از این همه سال ، هنوز خیلی رویم اثر گذاشت ...

دلم برای خودم سوخت ... شاید هم به همین دلیل بود ... بیخود نیست که بعد از آن هیچگاه دیگر نتوانستم در یک رابطه ی درست وارد شوم ...

صادقانه می گویم : ترس از یک شکست دوباره نمیگذارد که چشمم را ببندم و خودم را رها کنم و بسپارم بدست گسی ... و از طرف دیگر ول نکردن خودم را بدست کسی که بایستی به او اعتماد بکنم ، را نشانه ی عاشق نبودن میدانم ... و این دایره شیطانی می چرخید و میچرخد هنوز هم ...

نه ... عامل های دیگری هم مرا به کج راه بردند ... مثلا شروع همزمان دوران چلچلی ( بحران میان سالگی ) ، انتقام گیری و ... و بعد ها هرزه گرائی و لذت بردن از تجربه ی آزادی عمل و عادت به بی بند وباری و .... خیلی مسائل دیگر.... دست بدست هم دادند و شدم اینی که هستم ...



بفکرم افتاده بیایم و یک چند مقاله ای بنویسم برای آدم های در مرحله ی جدائی ... که بیاموزند جدائی همیشه چیز  بدی هم  نیست ... بلکه حتی میتواند کارا ساز تر باشد برای دو نفری که با هم همخوانی و هم آهنگی و هم سازی ندارند ...

نمونه زیاد دیده ام .. خودم یکی از بهترین نمونه هایش ...

در همین مورد از جلوی کتابفروشی ای  که رد میشدم ، اتفاقا ، چشمم به کتابی افتاد که انگار اصلا خانم ساندرا لووپکه میدونسته که در مغز من چی میگذره ... تیتر کتابش هست « من ترا ترک می کنم» با زیر عنوان « راه نمائی برای آن کسی که ترک می کند ! » ... چند ورق که زدم دیدم چقدر بجا است ....

خریدمش ... 14 یورو ! به چند دلیل ...

یکم اینکه نسبت به همسر سابق خیلی یکطرفه قضاوت شده بود... از این طریق او را هم بیشتر بفهمم ..

دوم خودم بعد از ترک شدن و تا بحال بنزدیک 100 تا رابطه گرفتم و تقریبا در صد در صد موارد من ترک کننده بودم ...

سوما افراد زیادی را داریم که گیر داده اند به رابطه ی غلط و در هم ریخته ای را میخواهند بزور و انواع الحیل ادامه دهند ... و از این طریق فقط بدبخت جدا کننده را با مظلوم نمائی و ادا واطوار درآوردن به زور به زیر بار گناه رفتن می اندازندش ...

چهارم اینکه بلاخره از این زاویه دید هم نگاه کنم که رفتن و تمام کردن یک رابطه فقط به قصد پدر سوخته بازی در آوردن نیست بلکه جهت رهائی بخشیدن به امکانات بالقوه ی دیگری  نیز منجر میشود ...

خلاصه ای از خواندن این کتاب را در روزهای آینده برایتان خواهم نوشت ...

 

 

در ضمن در ارتباط با  آن جمعبندی این موضوع را اشاره باید بکنم  که :

بزرگترین ایراد من به اکس (-EX ) ، همان عدم ختم منطقی بود ... که بی معرفت حتی اصلا فرصت نداد که بعد از ده سال زندگی مشترک ده دقیقه هم صحبتی کنیم و با هم مشورتی داشته باشیم...

ولی از آنجائیکه رابطه خراب شده بود .. و مخصوصا دوران دو ساله ی آخرش خرابی و آشوب ودر هم و برهمی در رابطه مان غلغل میزد ، و من با فشار عجیبی سعی می کردم خود له و لورده شده ام در این رابطه را دوباره سرو سامانی ببخشم ... و این شانس را داشتم که به خود شناسی برسم ، توانستم ختم رابطه را راحت بپذیرم و همان گونه که میبینم حتی از آن استقبال کردم و بهمین خاطر توانستم خیلی هم نسبتا خوب هضم کنم ...

احساس می کنم دمل های چرکین آن زمانها هنوز اینجا و آنجا مانع رشد من شده است ... و این فرصت خوبی است که با خود و گذشته ی خودم تسویه حسابی بکنم ...


و همانجا نیز در مطلب دیگری   ضرورت ادامه به نوشتن این مطلب را ... یاد آوری کردم  ( کلیک کنید )   ... و در این صفحه به  ادامه ی  نوشتن خاطراتم  از دفتر شماره ی ۱۴ ( تحت عنوان " قصه ی من و آینه ") ،  که نوشته های من  از ۱۳ مارس  ( هفته ی آخر اسفند)  تا اوائل یونی  ( اواسط خرداد  ماه )   ۱۹۸۷ را در بر میگیرد ،  خواهم پرداخت ....

به امید سو د بخشی به خودم و دیگران ...

 

 در ضمن.....

به عنوان حسن ختام  و آغاز دفتر چه ی بعدی  خلاصه ی کتاب  خانم  ساندرا لووپکز  را مینویسم و یاد آوری می کنم که استقبال کم نظیری از این کتاب شده است  بطوریکه در این سه ماه که از چاپ و انتشار این کتاب می گذرد  سه بار تجدید چاپ شده است .... 

http://www.sandraluepkes.de/autorin.html

در مورد رابطه خراب و ختم دادن به رابطه ....

ختم ماجرا ... سعی کنید روشن ببینید

  • مسلم است که حتی فکر جدائی و ختم دادن به رابطه نا آرامی و نگرانی در آدمی ایجاد می کند

  • تنها زمانی تجات پذیری ممکن است که طرفین با خلوص نیت و با سختی در جهت تغییر خود و بهیود رابطه بکوشند ...

  • نتیجه کوشش برای نجات رابطه یا به ادامه ی رابطه منجر میشود یا به ختم آن کمک می کند ...

  • ختم رابطه به معنی نفی ارتباط و پایان هر چیزی نیست ... بلکه آغاز دوران جدید است ... دورانی که حالا با تجربه ی بیشتر می توانید آغاز کنید !

  • یک رابطه ی در ب و داغون و مخرب روح و روان نه بهتر است که ختم شود ... بلکه آن رابطه خود بخود تمام شده است و باید هر چه زودتر تمام شود تا کمتر جسارت وارد شود ...



خود را برای ختم برنامه آماده کنید

  • تمام غم و درد و رنج و غصه تان را پایه ای بگیرد برای گام در جهت رهائی

  • بحث رفتن و جدائی و غیره را به خاطر خودتان و یارتان مطرح نکنید ... بلکه سعی کنید خود را تقویت کرده و زمینه ی رفتن را فراهم کنید ..

  • هدف قبلی و نهائی ای را نمی توانید بسازید .. ولی میتوانید راه حلی میانی اما واقعی را در نظر بگیرید ...

  • شما باید خودتان نسبت به ختم رابطه و جدائی آمادگی روحی و روانی و حتی دلیل منطقی برای خودتان داشته باشید و کاملا به آن اعتقاد و اطمینان لازم برسید ....

  • زیر پایه رفتن و زمینه های مختلف پیش آمد های آتی را در نظر بگیرید و برنامه ریزی کنید ....

آخرین حرف ها را بزنید

  • برای در میان گذاشتن حرف آخر منتظر عالی ترین لحظه نشوید ... بلکه در بهترین روزی که آرامش کامل دارید و بدون مزاحمت و چیزی با خیال راحت می توانی گفتگو کنید بحث را پیش بکشید ... نگذارید دعوا و مرافعه پایه ی حرف و گفتگو بشود و اگر پیش آمد بحث را عقب بیندازید ...

  • بحث را از مورد کلی رابطه و نصویر رابطه بطور کلی مطرح کنید تا به اصل موضوع که رابطه ی خودتان باشد و تصمیم تان را با او در میان بگذارید

  • قرار و زمان بعدی ای را برای ادامه ی صحبت در این زمینه تعیین کنید

  • همه چیز را نباید بگوئید

  • همه چیز را نباید بشنوید

  • مسئله را سر مسائل کوچک و روز مره نکشانید

  • روشن کنید که ختم دادن به رابطه تصمیم جدی و بی برو برگشت شما است

  • آمادگی این را داشته باشید که طرف اصلا در عالم دیگری باشد و حتی حرف های شما را به هر جور ممکنی تعبیر کند ...

  • شما در مورد خود و آینده تان جدی و مصمم تصمیم گرفته و عمل کنید ...



ترکش کرده اید

  • غم و غصه و ناراحتتی طرف طبیعی است و او باید چهار دوره ی آن را بپذیرد تا تخفیف درد پیدا کند :

    • مسئله را نخواهد بپذیرد

    • نپذیرد و عکس العمل جور واجور نشان بدهد ( از غم تا خشم و از غصه تا عصبانیت و افمار مشوش تا تهدید به خودآزاری و دیگر آزاری )

    • درک و پیدا کردن جایگاه خود .. که عشق و رابطه تمام شده است و نه زندگی ...

    • پذیرفتن مسئله ، کنار آمدن با واقعیت و برقراری تعادل و ...

  • درد دلشکستگی ، دردیست که از غم و دپرسیون تا عصبانیت و خشم جلوه می کند و باید طی شود ، گریه و زاری و بهم زدن درو پیکر طبیعی است ...

  • او باید از این دوران به تنهائی سالم جان بدر ببرد

  • سر رفتن بمانید ... حتی اگر او به هزاران در بزند و شما هزر جند سنگ دل و سخت دل بنظر بیائید ... ترحم نکنید ..برنامه نگذارید و بدتر از همه رابطه ی جنسی بر قرار نکنید

  • او با خشمش مرزبندی می کند باشما ، مرز بندی تان را روشنتر کنید ..

  • با چنگ و دعوا خیرات پخش نمی کنند سعی کنید با عقب نشینی کمترین اذیت و آزار را ببینید ...ولی مرزبندی هایتان را روشن تر کنید ...

  • شما هر چه هم سعی کنید نمی توانید برایش کاری کنید تا آرامتان بگذارد ...

  • بگذارید او ادا و اطوار هایش را در بیاورد .. و به راه خودش برود ...

دیگران

  • این طبیعی و معمولی است که هر کسی میخواهد اظهار نظری بکند

  • این شما هستید که هر چقدر که بخواهید به هر کس که میخواهید حرفی بزنید و یا نزنید ...

  • عزلت نشینی پیش نگیرید ..

  • با انسانهای همدرد و هم مشکل تماس بگیرید و افکارتان را با هم مبادله کنید ...

  • هر کسی بر حسب تون و نظر گاهش نظری می تواند بدهد ... بپذیرید ... شاید کمکی به شما بکند ...

  • بعضی ها از شیوه ی رفتاری شما گله مند خواهند بود .. به آنان وقت بدهید تا شما را بفهمند ....



وجدان درد

  • فقط به این نیندیشید که چکار هنوز می توانستید بکنید ، بلکه ی از چه مشکلاتی رهائی یافتید ....

  • از اشتباهات گذشته بیا موزید و سعی کنید در آینده آن خطل ها را مرتکب نشوید ....

  • سعی کنید در زمان تصمیم گیری بین تماشاچی بودن و فعال بودن ، بخش فعال را بر گزنید ...

  • همیشه از عملتان راضی باشید .. و بیباد بیاورید چقدر روزگار بد و سختی را می گذرانیدید ...

جدائی رسمیت یافته

  • هر جدائی و طلاق شکل خاص خودش را دارد ...

  • بخوانید و اطلاعاتتان را بیشتر کنید ...

عشق و رابطه ی جدید

  • از تجربیات بد و خوب روابط گذشته تان استفاده کنید و راه جدیدی پیدا کنید ...

  • خودتان را کامل کنید و ... با آگاهی و قدرت و چشم باز به رابطهی جدید وارد شوید ...

  • از سیستم چند رابطه ای خودداری کنید ... جون باعث به هم خوردن کل سیستم و شقه شدن انرژی و روح و روان خودتان ( و طرف ها ) خواهید شد ...

  • سعی کنید قبل از وارد شدن کامل به یک رابطه ی جدید اول رابطه ی بهم خورده قبلی را تمام کنید ...

  • هدف زندگیتان را در یک نفر دیگر و یا در یک ارتباط دیگر جستجو نکنید .. در خودتان بجوئید ...

  • قصه ی رابطه ی قبلی نباید حجم زیادی از رابطه ی جدید تان را اشغال کند ...

  • با شریک زندگی کنونی تان فرصت کافی بدهید تا او بتواند شما را بیشتر و بهتر درک کند و بفهمد

  • عشق بیشتر در بخشش و ایثار است نه در گرفتن و دریافت ...

آینده ....

  • دلایل کافی پیدا کنید که چرا نباید با « اکس » دوباره نزدیک شوید ...

  • خودتان را ببخشید ...

  • یک بار به گذشته نگاه کنید و جلوه های خوب و بد آنرا ارزیابی کنید ...

  • خوشبختی نتیجه ی زندگی خوب نیست بلکه اصل و پایه ی آن است ...

  • و این خوشیبختی را فقط و تنها در خودتان می یابید ...

 

یک بخش کناری هم دارد در مورد این که اگر پای بچه ای هم در رابطه باش چه باید گرد

کماکان والدین میمانید :

  • تجربه ی درست و خوب بهتر است از هزاران کلام و نظر خوب

  • اعتماد و عشق را کودک می تواند در جهار چوب مناسبات و ارتباط های درست و صمیمی ببیند و نه در یک را روابط در هم و نا متناسب و بهم ریخته ی پدر و مادرش...

  • بچه مسلما در یک رابطه ی درب و داغان و آشفته خیلی بیشتر لطمه می خورد تا در یک رابطه ی درست ولی با یک نفر از والدین

  • با عشق بیشتر به فرزند عرضه کردن جبران کمبود محبت میشود ...

  • با یار ی هو همراهی متخصصین و ... بهتر میتوان بتا مسئله کنار آمد

  • در صورتیکه از فرزند جدا میشوید سعی کنید که عادات و علابیق مشترکتان را خفظ نمائید

  • اگر بچه پهلوی شما می ماند سعی کنید رابطه ی احساسی فرزندتان نسبت به یار سابقتان بپذیرید ، بفهمید و درک کنید ...

  • اگر هم که هر دو مشتکا با بچه هستید ... سعی کنید یک راه درست و دوستانه در این مورد در پیش بگیرید ...







+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 23:50 |
 

13 مارس


خوابی بود که دیدم و بصورت زیر بازگویش کردم :


[ در حقیقت این شعر برای من همیشه ادامه ( یا همانطور که قبلا ها گفته بودم قسمت دوم شعر « پیروزی » است که در آن شب اسباب کشی نوشتم ]


تک تک جنازه های متعفن خود را به شهر فراموشی فرستادم

خوسحال بودم از پیروزیم

و کیف می کردم وقتی به دست های رهایم نگاه می کردم

و با خود زمزمه می کردم :

« آه چه قدرتی دارم ... وقتی که با خودم هستم »

و نشئه از خوشحالی آزادیم بودم و

کیف می کردم .....


شنیدم ...

صدای پای اسبی می آید از دور های دور

و مردم عاشق شهر عشق

گوئی که برق طلسمی گرفته باشدشان

آرام شدند

ساکت

و ایستادند در جای خود ثابت


تنها صدای پای ثم اسبی ، که از دور می آمد

و صدای قلبم که میطپید در سینه ام

در شهر پیچیده بود ...

و هر تاپ تاپ آن

طاقهای نصرت را می لرزانید

و پرندگان را از درخت ها می راندند

عاشقان اما

ساکت ایستاده بودند و جم نمی خوردند ...


صدای پای اسب بلند تر شد

صدای قلب من هم بلند تر شد

انگار مسابقه بر پا بود ...


اسب سفید

اسب سپید یالی بود

سوارش سفید پوش

...

او را شناختم

اه او ...

او کسی ست که سالهای سال

در کوچه های دنبالش می گشتم

و نمیدانستم چی هست .. کجاست ...کیست ..

او را شناختم

او هم مرا شناخت

از اسب هنوز پیاده نگشته

در آغوش هم بودیم

و می بوسیدیم همدیگر را

و گریه می کردیم و می خندیدیم ...


آه .. هدا... هدا ....

و می گریستیم از خوشحالی

هدا .. هدا ...

و او را در آغوش بیشتر بخود می فشردم ...

هدا .. هدا ...

او بود ..

باور نمب کردم ...

« آیا هنوز هم خواب می بینم ؟ »...

که لب های او را بر روی صورتم احساس کردم

و نوازش انگشتان دستش را بر روی تمام پوست بدنم

آه .. حتی اگر خواب هم می دیدم ...

« چه لذتی دارد ، وقتی که آرزوهایت بر آورده میشود !!» ..



در خلوتمان

هدا از کودکی خود گفت

از نوجوانی و تصادف و مرگش

او را دیدم که پر از تجربه است

او را دیدم که رنج می کشد از جهره و بدن و مویش

و رنج میبرد از مردم

و رنج میبرد از مادر و پدرش

و رنج میبرد از بجه ای که سقط باید می کرده است

او می گفت ...

غمگین بود و لبخند می زد و

من تعجب می کردم که او چه تحملی یاید داشته باشد و صبری ؟!


او گفت و گفت و گفت ...

او گفت از خودش و زندانش

از تنهائی اش در شهر سرد و کور بزرگی با آن اتق کوچک چند متری..

او گفت چگونه در خودش می لولید و گیتارش تنها بارو یاورش بود

او میگفت و چهره اش خندان بود

این خنده اش برای من نور بود

این برق چشمانش برای من آفتاب درخشان است

دیدم که پیش او کوچک بودم

دیدم که فتح می کند او آن من من در من را ...


دیدم که مردم دوباره می جنبند

و صورتشان را چگونه خنده پر می کند

و شهر چگونه پر میشود

از شور و هلهله و آواز و رقص و خنده و شادی ...


هدا لباس سفید بلندش را پوشیده است منهم لباس سفیدم را

و هر د تاج بر سر داریم و بر روی تختی مرصع نشسته ایم ...

همه جا پارچه های سپید ساتن ابریشمی ...

دست در دست هم داریم

و چشم در چشم هم

و لب بر روی للب های هم ..

...

« چه چشم های قشنگی داری تو ! .. »

« تو هم چه درخشش چشمی ! »

آنگاه احساس کردم

  • وقتی هدا با انگشتش دستم را خیلی آهسته فشرد -

چه گونه گرم می شویم از هم

دیدم چگونه رعشه ای تمام تنم را لرزانید

دیدم که آب شدم از گرما

لرزیدم ...

بیدار شدم

دیدم که خواب بوده ام


آیا این هدا آن هدائی است که شاهزاده خوابم بود

یا آن هدا هدائی است که اینجا نشسته است روبرویم

باهم داریم حرف می زنیم و قهوه می نوشیم ...



+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 2:27 |


12 مارس

بودن با میم ، خودش به تنهائی ، نه تنها آرامبخش است و حتی زنده بودنم را ارضا ء می کند ، اما این را هم با خودش دارد که مجبورم به مسائل زن سابقم و دوست فعلیش فکر کنم ... و یا حداقل با آنها رو در رو شوم ...


وقتی مریم مطرح می کند که نمی خواهد با آنها زندگی کند و خیلی دلش میخواهد با من زندگی کند ، دلم می گیرد و احساس می کنم باید اورا در کنار خودم همانطور که من میخواهم و او هم میخواهد داشته باشم .... مگر او تنها امید و عشق من نبود ؟ مگر او زندگی من نبود ؟ مگر حتی بودن با زن سابقم و تحمل کلیه ی فشار ها بخاطر او نبود ؟....


این میتواند مهمترین مسئله باشد ... وقتی که یک روز سرد آخر زمستانی را هیچ کاری نمی کنیم ، جز اینکه با هم در روی « برج تلویزیون » بگذرانیم ... و در این هوای سرد در پارک با هم بازی کنیم ... برای او بازی در پارک و باز دوباره برج تلویزیون .. را برای خودش بهترین روز زندگیش شمرد و من می گویم این برای هردو یمان بهترین روز های زندگی ما است و ...


چز از این است که دلش واقعا میخوداهد با من باشد ؟ جز از اینکه لذت این روز در کنار با من بودن است ، همانطور که منهم از آن لذت می برم ؟


آنوقت رو برو شدن با زن سابقم .. که یا میگوید « چرا نامه را باز کردی ؟» و یا ساعتش را نشان میدهد که مثلا > « چرا اینقدر طولانی با دخترت بودی ؟» ... چقدر خنده دار است ... و غمگینانه .. یک تراژیدی واقعی !!! و مفکر میکنم ریشه ی ناراحتی من در همین علت نهفته است ...

و اماصحبت کردن من با محمد [ پسر نقاش و شاعر و نویسنده ...که بعد ها جوش آورد و به ایران برگشت ! ] که تقریبا یکبار کل جریان گذشته ام را برایش گفتم نیز می تواند در این ارتباط بیان شود...

با او درباره ی مقدار زیادی از درد های گذشته ، زندگی گذشته و خلاصه مقداری از تاریخ خودم صحبت کردم ... یاد آوری همه ی اینها ... و مثلا در آن ها دین عکس ها ... داغ درد مرا تازه تر کرد ....


مخصوصا در این باز گو کردن ها سعی هم کرده بودم ( اگر چه به بیان نمی آورم ) ولی با یاد آوریش برای خودم یک ارزیابی ( و ارزش دهی ) مجدد بکنم ... فکر می کنم خود این نیز یک عامل دیگر بود.


مسایل کناری دیگری نظیر کم خوابیدن های چند شب پیش باعث شدند که امروز خیلی زیادی بخوابم ...

ولی من فقط 8 ساعت خوابیدم .... تنه من دیر به رختخواب رفتم و خوب هم نخوابیدم ... و چون روی زمین می خوابم حتی موقع بلند شدن هم درد کمر سختی داشتم....

این موضوع هم مرا دپرسیو کرده است


خلاصه کنم دپرسیو بدنم بد جوری بالا زده است خودش را ... علتش یا به تاریخ کذشته اخیرم و یا در نچرخیدن مغازه ... شب هم زودتر به روم به رختخواب تا اقلا با هشت ساعت خواب راحت ، صبح هم اشترس نداشته باشم ...

...


عدم نوشتن مرتب مطالب باعث شدند که دیگر بعضی از مطالب را دیگر هی در خودم نریزم و به اصطلاح هی از کاهی کوهی بسازم .... و از طرف دیگر مسائل را نه بصورت ریز شکافی مورد بررسی قرار بدهم بلکه کلی تر بببینم و این باعث خواهد شد دید بازتر شود .... و از طرفی دیگر هم باعث آن میشود که کلی دیدن به اینجا بکشد که ارتباط ها ( ی نوشته هایم) با هم قطع شوند ... ارتباطاتی که فعلا برایم خیلی مهم هستند ... و یا اقلا در این فاز برایم مهم هستند که از جهت ریز بینی آنها را بشکافم ...


آشنائی با محمد و صحبت های با او مرا به این فکر انداخته است که برای منظور های اصلی زیر:

یکم : بیرون ریختن مسایل بجای در درون خودم و برای خودم ...

دوم : استفاده ی خیلی منطقی از دست یافته هایم ، که خیلی پر ارزش هستند به داستان نویسی بپردازم ...

از این طریق مجبورم آنها را بصورت بحث های مختلف که بین شخصیت ها بر قرار میشود ، ارزیابی کنم ، جوعبندی کنم و بیان کنم ... این حتی میتواند با روحیه ی من خیلی تطبیق کند و مرا از صرفا در خود بودن بیرون بکشاندم ... و همانطور که فرخزاد هم گفته است و من هم به آن رسیده ام :

«... حالا شعر ( یک وسیله ی بیان ) برای من یم مسئله ی جدی است .. مسئولیتی است که در مقابل وجود خودم احساس می کنم .. یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم ... ببب به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن « شاعر بودن » .. ( بیان گر بودن ) در تمام لحظه های زندگی است ... شاعر بودن ( بیانگری ) یعنی انسان بودن ....... فکر می کنم کسی که کار هنری می کند باید : اول خودش را بسازد و کامل کند و بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد ، یک واخد از هستی و وچود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت ها ، فکر ها و حس هایش عمومیت ببخشد ... »


و این آن احساس مسئولیت مرا در ازای دیگران / خواستی که زمانی شکل خودش را در ملطف بودن بخاطر دیگران بیان کرده بود ... و کماکان هم تا حدی در من جا افتاده و قسمتی از من است ... و در دوران زندگی سیاسی ام خودش را در شکل « فدا کردن » و « جوابگو » بودنم در ازای خلق و غیره میدیدم ، نشان میدادا است ، را حل می کند ! و در این راه ، در کل ، برای من با این بینش های من و شرایط فعلی من بخوبی تطبیق می کند و می توانم چند جانبه از آن سود ببرم ...


تماس تلفنی با زن سابقم و قرار برای امروز ( روز چهار شنبه ) در لاپاس مرا به این فکر انداخته که مبادا طرف حالا و در کنار صحیبت های آنزمانیش ( من حالا بچه میخوام و ... ) بچه دار شده باشد ؟ مجموعا این یاد آوری ها به من ، این را مطرح می کند که در صورت این واقعیت کاری کنم که له و لورده بشود ...


نه باید کار یکنم که مرا دیگر راحت بگذارد !!!


ااااااای مچ خودم را گرفتم : در همین جا من با خودم یک تضاد می بینم : بهتر نیست او را به راه خودش بگذارم برود ... گذشته ها گذشته است و با تمام بدی و خوبی هایش تمام شده است و انتقام گیزی از گذشته چیزی به من نمیدهد و حتی آرامشی را که از طریق عفو و بخششو در حقیقت عدم درگیری با او برایم ممکن است بدست بیاورم را هم بهم میزند و مقداری از انرژی و وقتم را برای این آنوقت بی جهت بکار بسته ام که مینتوانم ئدر جهت های خیلی مثبت تر بکار ببرم ....


به او ( زن سابقم ) بر خوردی بکنم که انگار او مرده است ... سعی کنم او را کاملا از زندگی کنونی ام بیرون کنم ... او عملا (فکر می کنم و واقعا هم سعی کنم درک کنم که) از زندگی کنونی ام بیرون است .. خارج است و حتی اگر شده با لگد بیرونش بیندازم...

او لیاقت آنرا نداشت که کنار من باشد ... حالا که رفته است بهتر ... پس چرا خودم را هنوز به کون گذشته ها بند بگنم و سعی کنم او را از خودم بیرون نیندازم ؟...


او باید از زندگی ، احساس و روح من بیرون برود ... طرد شود و جائی در لحظه های من نداشته باشد .... من به او نیاز که ندارم هیچ ... بلکه وجود او ( و حتی میبینم که یاد آوری بودن او ) انرژی و وقت مرا بخود می گیرد .... و این برایم درد ناک است ...


دید گاه اصلی من تسبت به او کاملا روشن است :

او کسی بوده با خصلت هائی خیلی منفی و کمی هم مثبت

او یک انسان با خصلت ها و تعاریف من نبوده است

او عاشق من نبوده و من هم فقط به خاطر برداشت های شخصی و عاطفی خودم از یک طرف و از طرف دیگر دادن بار گناه بر دوش خودم فکر می کردم عاشق او هستم ...

او قصد ذاشت مرا از زندگی بیزار کند

او قصد داشت مرا له و لورده کند

و همه اش تازه بخاطر رگ کردن ، بخاطر آموختن آنگونه زندگیش ازو دیدگاهش از زندگی ...

او هیج جائی در کنار من ندارد ..

و اصولا من نمیخواهم هم که جائی در کنار من داشته باشد ...


این نه از نظر نفرت است ... نه کینه ... بلکه قطع کامل رابطه با اوست !

از این جهت که دیگزر به من وصل نباشد ... بد یا خوب گذشته گذشته است ...

غلط یا درست گذشته گذشته است ...

هر کس در جایگاهی قرار دارد که میخواسته است ... اگر زندگی زناشوئی ما در 24 فوریه ی 79 شروع شد ، در 24 فوریهی 87 هم تمام شد ... و آیا این کافی نیست ... نه - ده سالی که در خود برای خودش یک چهار چوب بسته ی خوبی است ....



 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 23:3 |
 


2 مارس


آدمی هستم (و یا شاید بهتر بگویم بودم ) با احساس ، پر عاطفه ، عاشق و کور

زن سابقم زنی فهمیده ولی پر رو و بی عاطفه

این پسر ه ی همسایه و رفیق حالای زن سابقم : آدمی سود جو و فرصت طلب ...


زن سابقم با توجه به:

  • روحیه ی خودش و بر خوردش نسبت به من (مثل بی ارزش گذاشتن ) و

  • منهم یکباره با عوض کردن خودم و بیرون آمدنم از حالت پاسیو یته و بیرون کشیدن خودم و حتی فعالانه علیه رفتار های او مدافعانه مبارزه کردن ..

  • بلند شدن رگ مد پرستیش و نیز چشم و همچشمی کردن با شادی [ آن روزها مد شده بود که زنهای مسن تر به پسر بچه بازی بپردازند و مخصوصا زنهای شوهر دار با پسر های محصل ... و در همین رابطه هم میتوانم تاکید کنم که او هم در این دام افتاده بود چون کلا او از آن افراد پیرو ی کننده از رنگ و طرح های مد روز بود ] ...

کلا ترکیبی شده که کار با این کار احمقانه ی « غریبه روی » زن سابقم :


من به آرامش ، خواب و خوراک خوب و آرزوی (جدابودن از او ) را که در خواب فقط میتوانستم پیش خودم مجسم کنم رسیده ام ...


پسره هم مثل سابق های خودم یک کس جدید پیدا کرده و او هم به این رسیده است ...


توی این وسط طفلی مریم بی سرپرست واقعی شده است .. [ در آن زمان ، باید اشاره کنم که من ( به دلیل مدل رفتاری مینو ومن ، و نیز بخاطر نقش شغل مینو ) برای مریم به عنوان پدر و مادرش عمل می کردم ... ] .. تنها او فدا شده است .. شاید هم برای بهتر باشد ( چون او را خیلی گذاشته بودم که بمن و به خودم هم خیلی اجازه داده بودم که به او تکیه کنیم ) او اتفاقا باید روی پای خودش بایستد و من باید از دنیای او یواش یواش بیرون بروم و بگذارم خودش مستقل شود و به استقلال خودش برسد ....


پسره هم که همین روز ها می رود .. تماس هایش با دوست دختر سابقش بیشتر شده .. قیافه اش ( که نشان از وضع درونی او میدهد ) داغون شده و مدت یکی دو ماهه ی اول کس کردن هایش هم گذشته است ... عادی شدن روابط و نو طلبی بیشتر او و تضاد هائی که با زن سابق من (از نظر حوصله ی تاتر بازی بیشتر نداشتن و غیره ) و نیز اختلافات بر سر مریم و غیره ... زمینه ی فرار اورا بیشتر فراهم خواهد کرد .....


زن سابقم هم سرش باید به سنگ بخورد ... آدم خر و پر روئی بود که بار ها هم به او اخطار کرده بودم که مزه ی کار هایش  را روزی بلاخره خواهد چشید ... [ و حالا طوری شده که این بین مادر و دختر ارتباطشان به حداقل ممکن رسیده است ] .. او آنقدر پا گرفته بود - و بخودش پا داده بود – که با وقاحت تمام رفت و به من عملا و به خانواده ی کوچک ، شیرین و لطیفی که بلاخره هر چه بود ، برای خودش چشم دشمن کور کن بود ، پشت پا زد و همه را فدای هوسرانی ، لج بازی اش ، دنبال مد روز افتادن ، مسابقه با شادی و این زن و دخترهای جنده کارولینا ، آذر و فهیمه [ تمام این ها از دوستان و اعضای خانواده ی او بودند که به شوهرانشان خیانت کردند و مخفیانه همانطور که گفتم با پسران جوانتر از خود ارتباط برقرار کرده بودند ! ] راه انداخته بود و بلاخره همانطور هم که خودش می گوید ، « همان کسی که واقعا خودش بوده است ، شده بود » ...

او حتی یک قدم بیشتر برداشت ... او حتی راضی به این نشد که مخفیانه فقط با غریبه برود... بلکه آشیانه را خراب کرد و سعی هم کرد که مریم و من را هم له و لورده کند ... او وابستگی مریم و من را بخوبی میدانست و سعی کرد آنرا خراب بکند ... او از اشتریل کردن من میخواست گزک بگیرد و میخواست بر روی من فشار روحی بیاورد .. او احساس های مرا لگد کوب کرد .. و روز اسباب کشی را روز سالگرد تولدش و عروسیمان گذاشت ... او به همه ی اعتقادات ، اخلاقیات ، احساسات و عواطف من پشت پا زد ، لج کرد و دهان کجی نشان داد و خراب کرد و در هم شکست ..

تازه دو قورت و نیمش هم باقی است که بقیه را بگیرد [ او تمام خرج ها و بدهی های معمولی این دو ماه را پرداخت نکرده بود ... و میخواست که من بپردازم ... و بعد از بگو مگو های اولیه ... کوتاه آمدم و پرداخت آنها را ( حدود ۵۰۰۰ مارک  ) با آن در آمد خیلی خیلی کم آن زمانها به عهده گرفتم ! ]... بیلاخ ! بیاید و بگیرد که دادم . تازه حالا باید چوب کار هایش را بخورد ... تازه شانس بیاورد که به جرم زنا طلاقش ندهم هم شانس آورده است ....


من هم دارم به خودم میرسم ... در این راه تماس با هدا به من خیلی کمک کرد ... من به آرزوی نهائی ام رسیده ام ... مشکلات بعد از ازدواج [ مقصودم جدائی بود و اشتباها ازدواج نوشته ام ] را اگر بعضی ها پیش رو دارند من قبلا حل کرده ام ... اتفاقا با این حرکت از صفر ، که من آغاز کرده ام [ اشاره به یاداشت ها و پروسه ی خودسازی دو سال پیشم بعد از تصمیم گیری به خودکشی آن شبم است ] مرا به جلوتر می راند ... من بودم که کاری کردم که رها شدیم و مثل همیشه :

با چمدان و کتابها ...

او مرا ترک نکرده است ... من او را ترک کرده ام ... او را با اسبابها و تیر و تخته ها و وابستگی ها تنها گذاشته ام ... حتی با احساس خطا و کناه و تقصیر ( که سالها ی سال لیاقتش را داشت و حقش هم بود که بلاخره بگیرد ... ) حالا باید بر دوش بکشد . بعد از این خودش را با آنها و خودش شکنجه بدهد ... من دست و پایم باز شده است و حالا یواش یواش می خواهم به حرکت خودم ادامه بدهم ... من آغاز کرده ام ....


بودن با هدا - آدمی که اگر چه نه میتوان او را دوست داشت ، ولی میتوان با او صحبت کرد ، بدون اینکه احساسی پشت آن خوابیده باشد و یا از آن ترسید که که حرفم را به او بزنم ... بمن کمک بزرگی کرده است ...

فکر می کنم دوباره دارم یک آدم معمولی می شوم و دارم دوباره از دیدن دختر ها لذت می برم و دارند یواش یواش عقده های من با از زن سابقم بودنم را از دست میدهم ...


از طرف دیگر از طریق بدست آوردن کار و پول و آشنا شدن با افرادی مثل مجید و ساشا و فریدریکه و ... در رابطه ی های جدیدی و با امکاناتی دیگر و خواست های بالا تری - که فعلا دارم

خیلی با آنها سرو کله می زنم - شانس بزرگی آورده ام ... که باید آنها را محکم بچسبم ... و دست آویزی برای بالا رفتن از صخره های فعلی بکنم ... فعلا قصد من پول در آوردن و کس کردن باید باشد...

از یک طرف به مغازه و خودم باید برسم

از طرف دیگر میخواهم کاری کنم در « میک آپ » [ دیسکوتکی که مادرم در آن سهیم بود و بعدا مدیریتش را عهده دار شدم ] همه کاره شوم ...

شاید در و تخته ای به هم بخورد و بایک دختر خوب نجیب و قانع و ساکت و پاک آشنا بشوم و اتفاقا شاید عروسی کنیم ... تا بعد ها ببینم چه میشود ....

از دور و بری ها هم که فعلا با همه قطع رابطه کرده ام ... تنها مانده است شادی ، که اگر چه بفکر افتاده بودم برایش بامه بنویسم [ آن زمانها هنوز نه فاکس به بازار آمده بود و نه تلفن سیار و نه کامپیوتر ....و ایمیل و مسنجر و ... ] ... ولی حتی ضرورت آن را هم نمی بینم .. اگر او خواست بمن تلفن کند که کرده است - شماره ی تلفن مرا هم دارد – و گرنه من برایش نامه نوشته ام و به اندازه ی کافی هم به او تلفن کرده ام ...و کار دیگری به او ندارم

با او تماس بگیرم و مزاحمش بشوم که که چه بشود ؟

به حرفم گوش کند ؟ حالا من کسان دیگری را دارم ..

که راه نمائی ام بکند ؟ احتیاج ندارم ... خودم میدانم که کجا هستم و چه میخواهم ...

به عنوان واسطه استفاده کنم ؟ اصلا چه بهتر که روابط با زن سابقم کلا قطع شود ...

که با او رابطه ی جنسی بگیرم ؟ گور پدرش ... دختر های سکسی و لوند تری که حتی در مک آپ فراوان تر و خیلی تر و تازه و تمیز تر و .. و شوخ و دلربا تر و ...

که با او نزدیگی کنم ؟ تا حسادت زن سابقم را تحریک کنم ! گور پدر هر دو یشان

همان بهتر ... این فاصله بین ما نماند بهتر ...

فعلا قبل از هر چیزی باید بفکر خانه برای خودم باشم

فکر پول در آوردن و خریدن یمک ماشین

و....


دیروز مریم به گفت که باید قوی باشم ... آیا برای او اینقدر اهمیت دارد که قوی تر بشوم ... یا احساس می کند که خیلی ضعیف هستم ...

اورا باید تقویت کنم ....


 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 23:10 |
 


27 فوریه


من با روحیه ی خوبی که پیدا کرده ام و نشانه های خوبی کهمیبینم احساس می کنم که چقدر آدم ساده دل و خوش قلبی هستم وچگونه دارم اینک از مزایای این صادق دلی خودم لذت می برم ...


من خوشحالنم .. گل پژمرده ایشده ای ( چه ؟ پژمرده ؟ نه ! حتی خشک شده ای که برای زن سابقم بخاطر قدر دانی از زحماتش وغیره ، با این حرف که « این کادو از دست رنج واقعی خودم بوده است » برایش خریده بودم ... ولی نشد که به او بدهم !.. و همینطور برای خودش خشک شد ) دارد جوانه میزنذ.. آن گل دوباره باز شد .. آن غنچه خواهند شد و گلها ... خوشحالم ....


خوابی که دیده بودم ، قبل از کل تمام این قضایاو آن طور پاک و ملایم برخورد کردن با آن مسائل و بحث ها ... آنهم همزمان با اسباب کشی این پسره ... خوشحالم ....


آشنا شدن با « هدا » ...

او کیست ؟ او که دیشب در خانه اش بودم ... برایم غریبه نبود ... انگار اورا می شناسم ... سالهای پیش انگار اورا بار ها دیده ام ... بار ها ...

او کسی است که به من روحیه ای قوی میبخشد ...

چه در جهت تایید خودم و چه درجهت درس آموزی از او ...

او کیست ؟

کسی که اینقدر روحیه ی زنگی بخش دارد ...

کسی است که شکمش بدون اغراق دو تا سه برابر شکم گنده ی مینو است ...

کسی که هیکلش حداقل پنج برابر ایده آل من است ...

کسی است که اصلا موی زیبا ندارد که هیچ ، اصلا بخاطر شیمی تراپی کچل است ...

هدا دختر بیست و پنج ساله ی گیتاریست جوانی است ... که دو سه هفته است بدون پول ، سرش را انداخته و از شهر کوچکشان در جنوب آلمان به قصد آغاز یک زندگی دوباره به هامبورگ رسیده است .. و دو شب در پارک خوابیده تا این اتق کوچک را در این خانه ی چند قدم آنطرف تر از مغازه ام پیدا کرده است ...

دختری که در سالگرد نوزدهمین سالگرد تولدش در یک تصادف رانندگی دو سال در حالت کما بوده و بعد از بهوش آمدن همهی دوستانش رفته و تا او بخودش آمده در بیست و سه سالگی سرطان گرفته و خوشبختانه بموقع فهمیده بودند و اورا معالجه کرده اند ... ولی سر ی با مو های گر و هیکل چاق و قلمیه ، بعلت مصرف دارو های لازم ، دارد ... درست همین دختر در این شرایط واقعا همه ی نیرو و انرژی مرا دارد شارژ می کند ...

او را باید سعی کنم متقابلا نیرو بدهم ... جان بدهم .. وببینم جقدر می توانیم هر دو بر هم اثر بگذاریم .. این بزرگ شدن روح و تکامل ما را ، و من از زاویه ی خودم می گویم ، روح و تکامل مرا می رساندو...

این علاوه بر آن اثبات می کند که دیدگاه واقعی من نسبت به زن ، خانواده و اصولا زندگی و حیات وخودم چیست ...

این آیا همان شانسی نیست که خودش با پای خودش آمده است ...

تنها باید این نکته را برایش مشخص کنم که قصد سوء استفاده از من را باید از سر بیرون کند... باید یاد بگیرد که آنقدر هم آلمانی بازی در نیاورد و سعی مند خودش را بمن بشناساند ( و از آن طریق او خودش را هم خواهد شناخت ) و تکامل متقابل خواهد شد ... خوشحالم ....


برق چشمانم ، و اشعه ی چهره ام برای خودم و دیگران قابل لمس شده است ... چقدر خوشحالم ...

این نشانهی پروسه ی رشد من و مقدار تکامل من در زمینه ی خودسازسی خودم ، که حالا اثر روحی خودش را گذاشته است و آنهم روی دور خوب خودش باید بماند تا اثر روحی ، تاثیر خودش را بروی بدنی هم بگذارد ... در این ارتباط تاثیر نفس کشیدن و ورزش و احتمالا از امروز ترک سیگار می تواند کمک موثری برایم باشد ...

این ناشی از چند عامل مهم بودند و باید بیشتر و عادی تر از آن استفاده بکنم و اثر های مثبت آنرا در خودم ارزیابی کنم ....


برعکس قیافه ی این پسره / رفیق حالای زن سابقم / که عین قیافه ی این آدمهائی که در شب های مهتابی تبدیل به حیوان میشوند ( گرگ آدمنما) .. نگاه خجالت زده ، چشم های توی گود رفته ...

و نیز همینطور خود زن سابقم ... این ته پوست خربوزه ی گاز زده ، با آن همه خجالت زدگی هایش و این همه ... وای باین همه تو سری خوردن های بعد از اینش از خودش و دخترمان و دیگران ...

من .. خوشحالم ... و خوشحال .....


خلاصه کنم :

خلاص شده ام... رها ... و یافته ام خورشیدی را .. بنام « هدا » و خوشحال .. خوشحال ...


و این خوشحای هایم آنقدر خوب است که همه میدانند و همه فهمیده اند ....


یک مشگل بزرگی که از روی سرم گذشته است .. مسئلهی مشکلات ناشی از داغان شدن بخاطر جدائی و طلاق است ...

بزرگترین مشگل مسئله ای است که من زمانی به آن عنوان « دید برگشت به عقب » اسمش را گذاشته بودم ... [ و آن به اینگونه است که حالا موقع تصمیم گیری به عملی ، الان کاری می کنی ، که در خیال خود ، در آینده وقتی به گذشته ( یعنی به همین لحظه ی کنونی در آینده ی در گذشته ) به این لحظه می نگری ، بر گردی و بگوئی بخودت چه تصمیم درستی گرفتم آن زمان .... ، مثل همین دید الانم به عمل آن زمانم !!!!!] و آن زمانی است که در آتیه بر می گردی به زمان گذشته و خودت را باز خواست می کنی و مورد سئوال قرار میدهی ....


من به رهائی ام ، که میخواستم رسیده ام ...

من به آزادیم / همانطور که حتی خوابش را دیده بودم رسیده ام ...

من به آرامشی که میخواستم رسیده ام ...

من حتی به مرکز انرژیای بنام هدا رسیده ام ...

گل پژمردهی خشک جوانه زده است ...

من نگاهم برق دارد می زند و جهره ام میدرخشد ...

هیچ نارحت و نگران و شرمسار نیستم...

هیچ مسئله ای ندارم که ناراختم بکندو بگویم به خود « ایکاش این یا آن کار ا انجام نمیدادی ! » ..

هیچ مسئله ای ندارم در زندگی گذشته ام که برای خودم حلاجی نکرده باشم ...

من حتی دیدگاهم تکامل یافته ... و دنیا را جوری بهتر و عالی تر میبینم ...

و اتفاقا در همان جهت درست خودش و در جهت لذت بردن واقعی از آن بدون آنکه به این و آن فکر بکنم ... بدون آنکه صبر بکنم و کسی را قانع و با خودم همراه بخواهم بکنم ...

من به تکامل خودم دارم میرسم و ...

در باغ کوچه های شهر های عشق پرسه می زنم تا به باغ هشت در روی زمین برسم ...

خوشحالم... خوشحال ......


[ آن هدای آن سالها ، سالهاست که بر گشته است به همان شهر کوچکشان ... خانه زندگی ای بر پاکرده است ... هنوز سالی یکی دو بار با هم تماس تلفنی داریم ... میدانم تاکسی می کند و... میدانم نقاش می کند و هنوز یک عکس مرا هنوز روی میز کارش می کذارد ... هنوز مجرد مانده است و ... ]...

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 0:15 |
 

26 فوریه

تقریبا یک هفته است که نامه ننوشته ام .. احساس می کنم وقتی که دائما نامه می نویسم ، نه تنها سبک تر نمی شوم ، بلکه اتفاقا درگیری با خودم بیشتر پیدا می کنم .. بدین ترتیب سعی می کنم واقعا نامه ها را در فواصل بیشتر بنویسم ....


دو دلی و تردید نسبت به زن سابقم خیلی زیاد بود ... او چه میخواهد .. او چه فکر می کند..

در حالیکه غلط بود این طریق فکر کردن ... درست آن این بود .. گور پدر او که چه میخواهد و چه فکر می کند و ... مهم این است که « من چه میخواهم و چگونه می توانم کاری کنم که او اتفاقا آن طوری فکر کنم که من میخواهم .. آن را انجام بدهد که من می خواهم » ... و البته با از نظر دور نداشتن این نکته که « دانستن و حدس زدن آنچه او فکر می کند و میخواهد می تواند مورد استفاده خودم قرار دهم و یا حداقل مواظبت خودم را بر انگیزانم که سرم کلاه نرود ... » .. این تنها مدل و فرم درست به بر خورد مردم است و کلا ئر حاشیه ی دو شکل اصلی ارتباطی هدفدار خودم می خورد ...


گرفتم .. و بکار بستن آنتن ها جز دراین ارتباط و بکار گیری روش فوق جز اعصاب خراب کنی بدرد دیگری نمی خورند ...


برای تاثیر گذاری برد یگران باید کاری کرد که من خودم روحا قوی باشم و قوی تر بشوم : چون تاثیر متقابل روی آن باعث قدرت واقعی میشود :

قدرت داخلی >قدرت بیرونی > دیدن نتیجه مثبت > تقویت قدرت داخلی ...

این پروسه الاندر من شدیدا رشد دارد میابد و نتیجه ی آن را هم دارم میبینم ...


این خیلی خوب است که نسبت به آن با آگاهی برخوردکرده ام .. و اگر چه در ابتدا در مقابل انجام حرکات خیلی ضعیف بودم اما حالا اتوماتیکوار شده و قدرت بیشتر می گیرم و تقویت بیشتر می شوم ...


مهم این است که من می خواهم زندگی نوین و پاکی را آغاز کنم ... از صفر ... و هیچ وابستگی و ارتباطی با مینو ( که سعی کرد بهر طریق مرا له و لورده ) نداشته باشم ... او تمام احساسات ، عاطفه ، محبت ...و .. مرا در اختیار او گذاشته بودم ... داغون کرد ... و فدای یک چیزی کرد .. که خودش هم نمیداند .. گور پدرش .. بگذار برود به راهی که خودش انتخاب کرده .. بگذار برود به راهی که خودش انتخاب کرده ... بگذار برود براهی که خودش مسئولیت خودش را بر دوش می کشد ... منهم میروم به راه خودم .. و زندگی خودم را می کنم .. آنطور که خودممیخواهم ... آنطور که همیشه آرزو داشتم تا زمانی که کسی را پیدا کنم که قدر مرا بداند .. که بداند که من چه کسی هستم ... و بتواند مرا درک کند ... که بتوانیم با هم به یک زندگی شیرین برسیم ... و از نو همه چیز را با هم بسازیم و دوباره شروع کنیم به حرکت در جاده ی زندگی ... دست هم رامحکم در دست همدیگر بگیریم و از اینکه در کنار هم و شانه به شانه ی هم پیش می رویم لذت ببریم ... بهم گرما ببخشیم .. و خوشحال باشیم که با هم هستیم ...

من به این راه میروم و قصد یافتن یک همراه دارم ... و این همراه را باید با چشم و گوش باز پیدا کنم و با آغوش گرم بپذیرم ...

و همنطور هم زن سابقم را باید از مغز و فکرم با لگد بزنم و بیرون بیندازم .. و یک تف گنده هم رویش ...




+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 5:58 |
 


17 فوریه

اولین بیرون رفتتن با یک آدم کائو خیلی باید جالب می بود ... اما

وقتی که احساس این شد که نه اینطور نیست بلافاصله رفتار ها عوض شد ....


او لباس شیک پوشید ... سر و کله اش را آرایش کرد و چشم هایش را هم کشید و آنگاه تبدیل شد به یک آدم یک مرتبه « آگاه » که همه چیز را میداند ... حتی اینکه آدم و فرم نشستن های آدم ها را هم می تواند تجزیه و تحلیل کند ... و کسی که شاید حاضر بود در عرض یک دقیقه شلوارش را توی مغازه از پایش در بیاورد ... تبدیل شد به آدمی که نه پهلوی تو نمی آیم ...

برای من جالب بود که امشب تنها نبودنم توی کنایپه ای که همیشه در آنجا تنها می رفتم ...

 

یک فکر های نا مشخصی دوباره دارند می آین سراغم ... که با شناختی که از این زنیکه ی ( ... ) ، مینو ، دارم بیجهت هم نمیتوانند باشند ....


اشاره هائی که او کرد به اینکه « برو دکتر وقت بگیر ! » ، « با مریم اینطور رفتار نکن !» و یا می گفت : « برو دنبال یک کسی بگرد که تنها نباشی ! » و یا اینکه دیگر نسبت به من خودش را بی اعتنا نشان میداد ... و یا « بچه میخوام و تو نمیتوانی بدهی! » .. و فرشی که یادگاری از پدرم بود و او با لوس کردن پرسید « این رو هم تو میخواهی » و یا تهدید کردن به مریم که « حالا بگم ؟ » و حرف هاتی مریم که تا خواست شروع کند او و توماس روی میز زدن  و جلویش را گرفتند و حرفهار ا عوض کردند ...  ...

این مجموعه نشان میدهد که که این زن (.... ) دیگر آن زنی نیست که من احمق ساده همیشه فکر میکردم . او آدمی است خیلی (....)  و فقط جلوی دماغ خودش را ببین که حاضر شد همه چیز را فدای نیاز های خودش بکند ...

فکر می کنم ریشه ی آنهم در بچه گی او و بچه ته تغاری بودنش است و اینکه هر غلطی که میخواسته است بکند اجازه داشته ... من خنگ هم ه به او همیشه پا داده بودم ...  اما حالا ،  حالا دیگه باید حداقل در رابطه با من جلویش گرفته شود ... به هر قیمتی که شده است ... باید با او و خودم  مبارزه کنم ...


اگر بخواهم یک جمعبندی از مسائل مطرح شده ام بکنم ... به این جمعبندی کلی میرسم که :

  • من ، من هستم و ...
  • دیگران کسانی که خودشان هستند و آنها  حق دارند و میتوانند و باید در جهت نیاز های خوشان حرکت کنند ..
  • مهم این است که من چه میخواهم ..
  • آنگاه دیگران یا می توانند و میخواهند به دنبال من کشیده شوند و یا نمی خواهند و یا نمی توانند .. حالا یا می آیند و یا نه ... اگر هم نیایند مهم نیست ...
  • فقط وقتی که مزاحم من میشوند باید آنها را کنار بگذارم .......


بدین ترتیب با از خود حرکت کردن و شناخت یافتن از امکانات ، توانائی ها ، خواست ها ، اهداف و غیره از یک طرف کمک می کند که من بر خودم مسلط شوم و با تکامل خودم در همه ی زمینه ها می توانم اشتباهات و نظریات غلط خودم را تصحیح و بر طرف کنم ... ثانیا بخاطر اجتماعی بودن از طریق های مختلف سایرین را نیز برای رسیدن به هدف خودم با خود هماهنگ کنم ... بدین ترتیب نیاز به فرستنده و گیرندهی قوی و آگاهانه ای دارم که مرا در این راه همراهی کنند .

باید آنها را بهتر بشناسم تا بتونم آگاهانه حرکت کنم و نیز بتوانم دیگران را کنار بزنم و از امکانات خودم استفاده کنم ...


هدف ها و خواسته های من در شرایط کنونی عبارتند از :

  • بدست آوردن خانه

  • بالا بردن فروش مغازه

  • پیدا کردن پول برای مغازه ی...

  • تعیین دقیق چهار چوب کارم با مینو ( مریم ، طلاق ، وسایل ، مالی )

  • تکامل یافتن در بکار بستن مسائل ارتباطی با دیگران ( با تمرین های فراوان در مغازه وبیرون )

  • تهیه وسایل و زیر پایه ی حل مسائل اولیه

  • حل مسئلهی پاسیو بودن و بر عکس عادت دادن به حرکت و فعالیت ...


چند نکته ی مهم دیگر هم هست که مثلا یکی از آن تمرین کار « نقاشی کشیدن » و انجام کار های ذوقی است ... که فکر میکنم با جواب به سئوال های

  1. اگر بخواهم فردا بهتر از امروز بشود چه کار باید بکنم ؟

  2. فردا چه کاری میتوانم بکنم که خیلی دلم میخواسته است تا بحال بکنم و نتوانسته ام و انجام نداده ام

مجموعه ی واکنش های عصبی من ( طپش قلب ، ضعف ، ترس ... ) که جنبه ی روحی دارند ، خود ، متاثر از عوامل خارجی هستند که اگر نه همه .. اما شاید حدود 99% آنها قابل برخورد و تصحیح و مقابله و در یک جمله قابل حل هستند ... ...

این شرایط را باید با بارومتر احساسات کنترل کرد و به موقع جلوی آنها را گرفت ... اگر قبلا حالت پاسیو دفاعی در ازاء این حملات بیرونی داشتم حالا باید با تقویت روحی و آمادگی آن ( حالت روحی خودم ) او را برای دفاع از مرز و بوم شخصی ام استفاده کنم ... در این راه باید خودم را تشویق کنم و از این راه تجربه بدست بیاورم ...


این دفاع و بر عکس حمله علاوه بر آن دیگر حالت پاسیویتت را ندارد بلکه خیلی هم بر عکس فعال و اکتیو است ...

در حالت پاسیو مسلم است که من بی دفاع و بی محافظ بودم و بدین دلیل ضربه می خوردم و ضربات هم درد آور و حتی کشنده بودند ... من خودم را بی تقصیر می دانستم ، ( اگر چه بزرگترین تقصیر من «  پاسیوتت من » بود .. ) ... در نتیجه به تکیه گاهی پناه می بردم که فرار از دیگران را در خود نهفته بود و خود خوری .. که چه:

تو خوبی ..

تو پاکی

بخه خوبی خودت ببخش

خوب باش

پاک باش

تو خطا نکن

تو حمله نکن

تو ...

تو اینکار را بکن

تو این کار را نکن

بد نباش


نه !!! اشتباه را من کرده بودم ، مقصر خودم بودم .. بجای حمله و حرکت ( فعال ) برای دفاع و تقویت جایگاه خودم ، خودم هم از درون به خراب کاری می پرداختم و آنوقت می نالیدم ... چرا ؟ چرا ؟!!!


به این جمعبندی رسیده ام کع :

  • درونی محکم باشم

  • خودم را بشناسم تا ناخدای خودم باشم

  • وسایل و امکانات را بشناسم ( کشتی محکم داشته باشم )

  • اگر ناشی هستم و تسلط و کنترل بر کشتی ندارم اما در کل چون ضعیف هستم و بخاطر بی تجربگی و اشتباهاتی ممکن است بکنم ، این ضعف هم برکنار خواهد شد

  • هدف داشته باشم که گیج و سرگردان در دریا سرگردان نشوم


 



+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 5:2 |
 


15 فوریه

در کل آخر هفته ی خوبی بود ...

با مریم رفتیم مثل یک پدر و دخار خوب به گردش ، بیرون غذا خوردیم ^ با هم به سینما رفتیم و با هم سر همه ی مسائل صحبت کردیم ... اعتماد بمن را در تمام حرف هایش نشان داد و گفت که خیلی دوست دارد پهلوی من هم باشد و اینکه نسبت به رابطه ی مینو و توماس حسودی می کند .. و اطمینان به او دادم که همیشه برای او آنجائی هست که او میخواهد [ سر این قولم همیشه و به هر قیمتی هنوز ایستاده ام ... و او میداند که حالا هم میتواند روی من حساب باز کند ! و در هر موقع هم که لازم داشته است امتحان کرده و خوشحالم که همیشه هم توانسته ام از پسش در بیایم ... درست حداکثر نیم ساعت بعدش برایش اونجائی که میخواسته بوده ام ... ( حتی یکبار از وسط یک سخنرانی !رفتم که بدردش مرحمی بذارم !).]


علاوه بر این دو جمعبندی داشتم نسبت به مسائل مختلف که اینجا دوباره می آورم :


نکات جالب در بر خورد به مریم و مینو و این پسره توماس امروز این بود که من خونسردی کامل خودم را باید حفظ کنم ... لاس زدنهای مینو و توماس برای من کاملا بی تفاوت است و باید هم باشد ... چون دیگر رابطه ای با هم نداریم .. و اتفاقا این بیتفاوتی می تواند برای من و اعصابم خیلی خوب و جالب باشد و بهترین تمرینی باشد برای خود سازی ...


مریم نسبت به مینو جساسیت پیدا کرده است که با تماس هست .. و نسبت به توماس به چشم یک ناپدری ، موجود مزاحم و بیگانه می نگرد و کلا به هردوی آنها به چشم بی اعتمادی و نگاه می کند ... مریم خیلی آگاهانه قصد خراب کردن اعصاب آنها را دارد ... بنظر من این بهترین بر خوردی است که می کند تا همه چیزش بیرون میریزد ...

[ الان یادم میآید که من رفته بودماونروز مریم را بردارم ... مینو بود و توماس ... مینو آمد و عدل نشست روی پای توماس و شروع کرد به لب گرفتن از مینو ... و مریم عصبانی شد و با مشت زد روی میز و گفت « مامان خجالت نمی کشی ! » بیرون به من گفت که حتی شب ها گوش می ایستد و وقتی آندو بر نامه هایشان را میخواهند بگذارند به بهانه ی ترسیدن از تنهائی میره و عیش اونها رو منقض می کنه ... که دلم چقدر سوخت !!! و همین موضوع باعث شد که همیشه به او بقبولانم که در یک رابطه هر دو طرف حق دارند از حق عاشق شدن به دیگربی استفاده کنند !!! من این تئوری را دادم که او آن زمانها رنج نکشد در حالیکه نتیجه اش این شده که او دیگر هیچگاه به یک رابطه نتوانست نه اعتماد و نه اعتقادی داشته باشد ... و با وجودی که از آن آدمهای ذاتا عاشق صفت است همیشه در یک رابطه ی موقتی و کوتاه بماند ... و حتی دو فرزندی که دارد اگر چه فرزندان عشق هستند ولی هیچگاه با پدران آنها نتوانست رابطه ی دائمی برقرار کند ... و هنوز هم تنها است و فقط در رابطه های موقتی و کوتاه مدت احساس امنیت می کند ]


شب بعد از بردن مریم رفتم با خود مینو بیرون ...

در جمعبندی بعد از صحبت هائی که دیشب با او داشتم بخوبی روشن است که در تردید و دو دلی شدیدی قرار گرفته است و خودش هم نمی داند ... چرا ؟...


چرا راستی ؟... ولی طبق معمول عادتش سعی می کند خودش را بپوشاند پشت حرفها ... پشت تنها به قاضی رفتنش .. پشت حالت حمله ای اش ....

او فدا کرده است خودش را برای طرز شیوه ی فکر کردنش >

بجای حل : حمله ( وقتی که در تله افتاده )

بجای حل : فرار ( وقتی که کاملا احساس می کند که کاملا در تله نیفتاده است و هنوز راه گریز دارد ) ...


او با این عملش مرا از « شر » خودش رها ساخت ... چه خوب ، حیف و شاید هم واقعا از روی خوبی خودم بود که من جدا سازی را انجام ندادم ... و حالا او است که در گیر جنگ با خودش است و من هیچ مسئولیت و جوابگوئی و ... نسبت به او ندارم ...


اواین کارش را در جهت های مختلفی انجام داده است که خودش میداند و برای من مهم نیست و اصولا هم نباید هیچ احساس « گناه » و « وجدان درد » داشته باشم ... و قلبا هم ندارم ... اتفاقا بر عکس او هست که دارد و خواهد داشت و بگذار داشته باشد ... حال چه او میخواهد « حمله » کند ... « دلیل تراشی » کند و یا از زیر بار آنها « فرار » کند ... ولی پیش خودش او جوابگو برای خودش هست ...


آمدن امروز صبح و همچنین بعد از ظهر توماس و بر خورد آرام و تقریبا منطقی من به او و همچنین صحبت تلفنی امروز با مینو حداقل مرا اثبات کرد که توانسته ام اعتماد آنها را جلب بکنم ... و در نتیجه نسبت به برنامه ای که در مورد آنها در پیش گرفته بودم ( تراشیدن نوک تیز خنچر آنها نسبت به احساسات و احتمالا آتیه ی مریم و خودم ) موفق شده ام ...


مریم هم با مدل برخوردش به من و همزمان ( مثلا دیشب موقع شانه کردن سرش توسط مینو ) و یا با تماس ( امروز بعد از ظهر – این حالت جیغ زدن و دعوائی بر خورد کردن و پرخاشگری ) نشان داد که چقدر آرام شده است و به من اعتماد متقابل به خودش را داد ... و چقدر خوشحالمکه آن طوری می خواستم هست ....


آمدن هدا امشب به این جا و گفتگوئی که با او داشتم و ... مثل غذا خوردن مشترک و غیره و صحبت با و گفتگو با نگاه ... بمن قوت عجیبی داد ...

او جند نکته را برایم مطرح کرد :

  1. خوش بینی و بی خیالی در ازای مسائل و مشکلاتی که داشت و بیتفاوتی در مقابل مشکلات کلی اش ( مثل مثلا پول نمداشتن و دو روز غذا نخوردن و غیره ... )

  2. اینکه همانطور که توی همین تنوشته هایم هم اشاره کرده ام ( منطقی بودن و دنبال چرا ها گشتن ) غلط است ... قبل از آن باید حرکت کرد ... عمل کرد .. و هی نگفت و نپرسید که چرا ؟ ... آیا درست است یا نه ؟ البته آنهم مشروط است چون بی هدف نباید بود .. مسئله باید هدفمند ، برنامه ریزی شده و خط دار باید باشد ...

این صحیح است اما نه در همه جا و همه وقت ... مثلا در روابط بر قرار کردن با دیگران ... اول باید قصد کلی را دید ولی در عمل یک حالت راحت و اشپونتان به خود گرفت و هی ای وای و وای نکرد و جلو رفت و شروع کرد ... اما مهم این است که چطور ....


نکته هائی در کتاب برن اشتاین و فاوست آمده است که کمک می کنند که مثلا یاد بگیرم نسبت به دیگران چگونه آگاهانه تر عمل کنم ... و اینها همه کمک می کنند که بطور خلاصه « آنتن » هایم قوی تر بکار ببندم . .. و تیز تر کنم و بعنوان یک وسیل از آنها استفاده کنم ...


داشتن مغازه و طرز بر خورد بخه مشتری ها توانسته برای من یک میدان آزمایش مجانی فراهم بیاورند ... من سعی می کنم هر چند روز یکبار این کتاب را ( حداقل فصل های مختلف آنرا ) یخوانم و بکار ببندم .


فعلا امشب پهلوی هدا باید بروم .. او بناست بیاید دنبالم ببینم چه میشود ....



+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 5:55 |
 

۱۳ فوریه

مرورکوتاه به گذشته ی چندین چندین ساله ی اخیر می اندازم و به جمعبندی زیر می رسم ( رسیده ام):


من به عنوان یک آدم که از خودم حرکت می کنم یک حالت دو گانگی ولی وابسته به هم دارم :

  • موجودی هستم منفرد و کاملا منحصر به فرد
  • موجودی هستم اجتماعی و در ارتباط با افراد دیگر

این تقسیم بندی من به « من منحصر بخود ( اندیودیوم و « من اجتماعی ( سوسیال ) پایه ی خیلی از مسایل است و یک حالت کلیدی دارد ...


وقتی به یک تکامل روحی عالی ، ارضاء همه جانبه ، میرسم که کلیه ی نیاز های اولیه من حداقل تامین شود . بدین تزتیب باید از این حرکت بکنم که نیاز های اولیه ی من چی هستند و در چه حد می توانم برای خودم روشن کرده باشم ، کرده ام ، که چقدر ازضاء شده هستند و یا مرز مشخص و قابل تعریف برای آنها تعیین کنم ...


مسئله ی ارضا در روابط اجتماعی ( که از « من اجتماعی » حرکت می کند ) خود یک جزئی از نیاز های اولیه فردی هستند که زیر تقسیم بندی می شوند ولی در بین سایر نیاز های اولیه اصلی نقش عمده را بازی می کنند ...



در قدم فعلی برای روشن کردن موقعیت و استفاده از مکان ، زمانی و مکانی ای که دارم ، بایستی در این جهت حرکت کنم ... که نیاز های اولیه ام را بشناسم تا بتوانم بر اساس حرکت از آنها از زمان و مکانی که فعلا در اختیار دارم به جلو کشیده بشوم ... و از این طریق میتوان به گذشته به حالت بسته ی خود آن - که وجودهم داردولی مر کمتر زیر فشار خود قرار میتوتنند بدهد _ حرکت بکنم و با شناخت موقعیت خودم آینده را بتوانم بهتر تحت کنترل بگیرم ( اینده بدین معنی چیزی نیست جز پیش بینی کلی امکان های زمانی و مکانی که پیش روی من قرار دارد ).



برای تعیین نیاز های اولیه از این حرکت میتوان حرکت کرد که مثلا « من » در همین زمان از یک کره فضائی ، بصورت کاملا بر روی زمین آمده ام :


نیاز های اولیه و ضروری :

  • تهیه تن پوش (لباس )

  • تهیه وسایل خوراکی و نوشیدنی

  • تهیه جای استراحت

  • سعی در تماس با دیگران

  • تقویت روحیه ی مبارزه ای برای جلوگیری از دخالت های دیگران


اما از آنجائیکه من نه آن طور برهنه هستم ،بلکه فعلا در این جا قراردارم ... با یک مغازه سبزی فروشی یک مقدار قرض ، یکچمدان لباس و چندینکتاب و .. می خواهم حرکت کنم برای زندگی آتی .. می توانم تعیین کنم که چقدر می توانم و می خواهم و کشش دارم خودمرا حرکت بدهم


  • قبل از هر چیز نیاز به مکان استراحت دارم ، یک آپارتمان کوچک و نقلی خالی ، برای این باید حرکت کنم و تا آخر ماه خانهی خودم را داشته باشم تا بتوانم بدون مزاحم و مزاحمت با دیگران آنجا باشم .. خانه ی اولی که نشد بعدی...

  • تهیه وسایل اولیه برای خانه که بستگی دارد به خانه ای که میگیرم ، لیست آنرا فراهم کردم

  • لباس را باید شروع کنم از حداقل نیاز 7 دست لباس زیر 4 تا شلوار ، هفت پیراهن و غیره ... لباس ها باید مد روز باشند ...

  • برای جلوگیری از دخالت های دیگران یک راه عمده وجود دارد و آن اینکه اصولا اسرار و مسایل شخصی را نباید مطرح بکنم تا شاید کسی از اول نتواند در آن مسایل دخالت بکند ... و علاوه بر این ، این قرار را هم با خود بگذارم که اصولا از اول جلوی دخالت های دیگران را بگیرم ...

  • در تماس گیری فعلا در حداقل می مانم .. تا زمانی که سایر مسایل ومشکلات و مخصوصا خانه حل شود و آنگاه فعال تر عمل کنم ... فعلا هم همین رابطه های موقتی و فرار کافی است .. تمرین های تماس گیری را می کنم تا از جریانها عقب نیفتم...

  • مسئله ی وسیله ی نقلیه برای من خیلی مهم است که فعلا می توانم به هر چه شد قانع شوم ..




+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 1:40 |
 


یازدهم فوریه

دیشب پهلوی منوچهر [ و دوست دخترش بودم [ همان منوچهر کرمانی ، آرایشگر مشهور تهرانی ، کسی که فردای شب جدائی به او پناه برده بودم و او که داشت موکت میکرد آپارتمانش را ، بخاطر حواس پرت شدنش ، انگشتش را زخمی کرد ... نصیحت های صادقانه و دوستانه ی این دوست مجرب و کار کشته در آن لحظه های واقعا سخت گذر در ساختن بینش فکری آن زمانم نسبت به مسئله خیلی کار ساز بود ... هر جا که هست خوب و خوش باشد ! ، و حالا یکماه بعد از آن ماجرا مرا به منزلشان دعوت کرده بودند تا جشن افتتاحیه مغازه ی اش را با هم جشن بگیریم ! ] .. و ابستگی ها یشان و ادا و اطوار های آنها را نسبت به هم میدیدم و تازه واقعا خوشحال شدم ، خیلی عمیق ، که من چقدر جلو افتاده ام و مزه ی آزادی کجاست !

وقتی از خانه شان بیرون آمدم ، چه نفس تازه و راحتی کشیدم ... تا بحال یک همچنین حالی به من دست نداده بود ... کیف کردم ....


این دختره ی خرس گنده ، فریدریکه [ که نمیدانم چرا اینجا بهش توهین کرده ام (؟!) اتفاقا بر عکس این تصور خرسیت ، آخانمی بود با شخصیت ، مانکن اندام ... راهنمای توریست ها و خیلی هم به من روحا و جسما محبت می کرد ! شاید آنشب حرفی زده که باب دلم نبوده! و این نشان دهنده ی درجه ی حساسیت آنروز های مرا نشان میدهد ] نگاه می کنم میبینم خیلی بچه بازی در می آورد .. فقط باید گا.. و ولش کرد .. همین و والسلام ...


برای رابطه های جنسی یک کم وقت میخواهم تا خانه ام را آماده کنم ... بعدا شروع می کنم به دست و پا زدن و آینور و آنور رفتن .. علاوه بر این باید یک ماشین تهیه کنم [ آن زمان مینو به شهر دیگری در حئوالی هامبورگ اسباب کشی کرد و دست گذاشت که بخاطر آوردن و بردن مریم به ماشین نیاز دارد ... و ماشینم را به او دادم ! ] ولی گور بابا شون فعلا احتیاج به آرامش روحی و جسمی و روانی و غیره دارم ...

[ این جمله ی « گور پدر شون » و « گور بابا شون » از این زمانها شروع شد و در دهن من افتاد و حالا بعد از بیست سال ، به شکل « گور پدر پدر سوخته شان ! » یکی از آن تکیه کلامهای مزخرفی شده است که همیشه بعد از ناخود آگاه از دهانم پریدنش ، ناراحت میشوم که چرا گفتم ! ] ..


بعد از اینکه الان یک ماه از کل این مسایل گذشته است ، وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم در کل نه چیزی را از دست داده ام ... بلکه خیلی هم « چیز » ها بدست آورده ام ... .

چه چیزی بیشتر از آزادی و اعتماد و اطمینان بخود ...

من در زندگی از حالا به بعد مسلما خیلی جلو خواهم افتاد ... از زمانی که انطور پژمرده و در هم و برهم بودم ... این برایم خیلی جالب است که حداقل این آزتادی را حالا می فهمم ... رشد همین مدت ، کمک خوبی برایم بود ... قیافه ی این پسره توماس احمق را می بینم که چقدر قاطی و پژمرده شده است ، و بر عکیس قیافه ی خودم را که چقدر خوب شده است و می شود ، آنوقت کیف می کنم ... کیف می کنم که چقدر راحت شده ام ... گور بابای این پسره ! که حالا می خواهد خراب بشود و خرابتر و یا بهتر و بهتر ... مهم من هستم که خوبم ..

من به خودم رسیدم

من به خواسته هایم می رسم

من به مسایل خودم تکیه می کنم

من مشکلات خودم را دارم

من ورزش برای خودم می کنم

من کار برای خودم می کنم

من استراحت برای خودم می کنم

من برای خودم هستم

من به خودم می رسم ....

دیگر چه میخواهم ... چیزی بیشتر از این اصلا میخواستم ... یک اعصاب خراب کن .. یم سنگ که دائما توی سرم بخورد ... یک دست خر اضافی ... آخ که چه راحت شدم ... [ وای که با این باز نویسی به چه نکات جالبی پی می برم ! : می بینم ریشه ی تجرد و پافشاری بر تجرد و مزاحم و سر خر و و... دیدن همسر مثلا اینجا و یا این جا ... به این روز های دراماتیک زندگیم بر می گردد !!! ] از بابت اداشتن ارتباط با یک زن هم که بخاطر رابطه ی جنسی که واقعا نمی ارزند .. مخصوصا که حالا مهم نیست و از هر کجا گیرم میآید و فعلا هم که دارم ک . های یکی بهتر از دیگری هم می کنم [ آنزمان دو سه بار در هفته در دیسکوتک ی که مادرم در آن سهیم بود

به عنوان مدیر داخلی اش کار میکردم و پر بود از شانس و امکان بر قرار کردن روابط جنسی زود گذر و به اصطلاح سر پائی ! و حد اکثر یک شبه !... ] مهم فعلا برای من خانه و ماشین است که از وسایل ضروری هستند ...


من میتوانم نقاشی کنم .. من میتوانم موزیک یاد بگیرم .. و هر دوی آنها را هم سعی کنم در آتیه ی نزدیک یاد بگیرم ... و تمرین کنم ... و ذوق خودم را در آنها آزمایش کنم ... و از طریق هم خوئدم را آزمایش کنم گه جقدر تکامل می توانم بکنم ...


برا سای کتابهای ترانس آنالیز مخصوصا کتاب توماس هریس ! [ آن زمان تازه بحث روز بودند ] ، من آدمی شده ام که حالا قسمت بالغم غلبه کرده است و بالغ شده ام .. و این خیلی مهم است چون بعد از سی سالگی به بلوغ رسیدن ، تکاملی است که هر کسی آنرا نمیتواند بدست بیاورد .. این مقام بزرگی است که براساس تجربیات و اتکاء بنفس و تکامل و پاکی خودم و از همه مهمتر با صادقاته بر خورد کردن به خودم ، به آنها دست یافته ام ... و در این راه همانطور که قبلا به آن رسیده بودم ... واقعا تنها و بدون اتکا به آاین وآن به آن دست یافته ام ...

من موفق هست و خوشحال و پیروز یم را از طریق شعر به بهترین وجهی تعبیر کرده ام ... خوشحالم .. خوشحال ... و این پیروزسی را امشب هم با رفتن به کنایپه و خوردن یک آبجوی تگری چشن می کیرم ....


خلاصه بگویم ، این جمعبندی را دارم :


در حجمی از زمان و مکان

در این بیکران هستی جهان


من هستم

بین دو نیستی

بین تولد و مرگ

من هستم

این جا و این زمان ..


فردا کجا ؟..

کسی چه می داند!

شاید که لا مکان !



چه احمقانه است که از لحظه های زندگیم استفاده نکنم ... لحظه های بی بازگشت ... لحظه هائی که هر ذره اش از زندگی من میکاهد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

مرگ من شاید فردا باشد ... شاید یک لحظه ی دیگر ...

مهم آن نیست ...

مهم هم آن نیست که زندگی و مرگ من چه تاثیری بر زندگی دیگران داشته باشد ...

مهم این است که حالا که زنده هستم چکار کنم که برایم لذت بخش باشد این زندگی ...


من زمان در اختیار م گذاشته شده ام را به دو صورت کلی می بینم ... قسمتی که از آن استفاده ی میتوانم کنم و قسمتی که استفاده نکنم ....


قسمت اول ، استفاده کردن ، بنظر من آنزمانی است که آدمی بطور فعال ( نه فقط عملگرائی صرف) ، بلکه آگاهانه از وقتش استفاده می کند . مثلا استراحت می کند ! پاوزه میدهد ، درس میخواند ، کار می کند ، دنبال کاری میرود که دوست دارد انجام دهد .. دنبال خانه می رود ...

قسمت دوم استفاده نکردن > توی عالم هپروت خودش ، خودش را ولو کردن ... زمانی که گه گیجه می گیرد که چکار گکرده و کجا بوده و ویک مرتبه می بینند زمان گذشت هست و را خواب برده و کاری نکرده است ...

مثلا مثل حالا ی من تو میتوانی توی یک کنایپه باشی ، آبجو بخوری تا مثلا جشن بگیری .. این یک استفاده از زمان است ... یا بخوابی و استراحت کنی ولی آگاهانه و بدانی چرتا ...


مسائلی مثل تماس با دیگران ... و غیره چیزی اضافی به من نمیدهد جز اینکه جلوی مرا هم بگیرد ... و بدین ترتیب من مخالف باکسی بودن هستم ![ وای چه اقراری ! خودم هم باور کنید نمیدانستم ! ] چون آن موقع است که خودم جلوی خودم را گرفته ام . خودم را وابسته به دیگران کرده ام ... و مجبورم آن وقت جوری باشم که که دیگران میخواهند !


من من هستم ... و زمان و مکان اعمال خودم را باید طی بکنم ...

من باید بدانم حالا و بعد ... اینجا و وآنجا چه میخواهم و از آن استفاده کنم ...

نه اینکه خودمرا وابسته ی این و آن بکنم که چهاری دیگران می خواهند بکنند....[ همه ی تاکیدات را من حالا کرده ام ]...

 

 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 3:5 |
 

۶ فوریه


دیشب که خوابم نمی برد فکر میکردم که :

۱.

احساس می کنم که نه تنها سرمن کلاه نرفته است ، بلکه بر عکس این مینوی احمق و بیچاره است که یکمرتبه با این روبرو شده است که مسئولیت همه چیز به گردنش افتاده و علاوه بر آن حتی حالت یک آدم مقصر و گناهکار را دارد و من : خوشحال ، سور و مور و گنده برای خودم مثل سابق و کسی که پشت پا به این زندگی سگی وابستتگی زده است ... بایک چمدان لباس و چند دفترچه و کتاب ، به زندگی جدیدم قدم گذاشته ام ... بدون هیچ احساس مسئولیت و گناه ...

بمرور احساس می کنم ، نه دقیقا می بینم که قیافه ی مینو دیگر زشت شده است .. در هم خورد شده و قیافه اش مثل مرده ها شده ... شاید هم از اول همین شکل بوده و من خودم را ( به اصطلاح بخاطر دوست داشتن او ) خودم را ندانسته کور و کر کرده بودم ...

بهر صورت من رها هستم ... و اینن رهائی را به قیمت از دست دادن وابستگی هایم بدست آورده ام :

«عشق یک طرفه» ، « مریم » ، « اثاثیه ی خانه » ، « خاطرات » و « احساس گناه » که این طفلی کار می کرده است ... گور پدر همه ی آنها .. من رها هستم .. و میدانم و میخواهم و آن چه میتوانم و همه چیز در اختیار خودم است ...


۲.

چقدر راحت استراحت می کنم و دوباره احساس می کنم که زندگی زیباست .. توی خواب دیگر مثل مار به خودم نمی پیچم ... بلکه با خیال راحت برای خودم خواب و رویا میدیدم و آرام بودم ...

۳.

به ورزش بپردازم ... مایو بخرم و سعی کنم هر چند روز و یا شاید هر دو روز به شنا بروم ... و زندگی ورزشی خوبی را آغاز کنم ...

۴.

تکامل کرده ام .. خیلی احساس می کنم که رها شده ام و تنها هم نیستم .. با خودم هستم .. کسی که همیشه می خواست م هستم .. و کار هائی را که همیشه می خواستم حالا می توانم انجام بدهم ..این به قیمت گزافی برای من تمام شد و حالا آنرا بدست آورده ام و قدر آنرا بخوبی می دانم ...تکامل من از آنجا شروع شد عملا که احساس کردم خودم وجود دارم ... تکامل من ادامه پیدا کرد از زمانی که آگاهانه سعی کردم خواسته هایم را بشناسم و آگاهانه آنها را عملی کردم ...  و رسیده ام به این مرحله حالا هم باید خیلی با آگاهانگی به این راه ادامه بدهم ... و آتیه ی خودم را سازماندهی و شکل بدهم ، چقدر جالب است که فکر خودم را متمرکز کنم .. در این که تا 40 سالگی میخواهم باشم ( برنامه 5 ساله !).


5.

وقتی که مینو را می بینم یک احساس نا آرامی به من دست میدهد که آنهم به مروزر کم شده است و فکر می کنم به مرور دیگر کاملا از بین می رود .. باید بعد از این سعی کنم که بیشتر خودم را در مقابل او بگیرم و یا اصولا شاید بهتر باشد که خودم آن طور که هستم نشان بدهم ...



6.

احساسات در زندگی من نقش زیادی داشته اند و عامل اصلی آن عمیقا جا افتادن « ملطف » بودن بوده است .. از این زاویه همیشه دیگران بیشتر از آنچه بودند ، ارزش گذاری شده بودند ، در حالیکه این غلط بود و من برای خودم نبودنم را به گردن دیگران انداخته بودم ... من برای خودم هستم و کنه و ریشه ی همه ی آنها ، گور پدر دیگران ...

با هر زنو یا دختری برای رابطهی جنسی برقرار کردن باید دیگر حرکت کنم و آنقدر بکنم که همه چیز پوست مال شود .. تا عقده هایم خالی شوند ... شادی را باید آخر سر محکم (..)

۷.

فلان به هرچه آدم احساساتی است ... من زندگی و خط خودم را پیش می گیرم .. به فلان جای دیگران ... آنها باید خودشان را با من تطبیق بدهند ...

در کل باید همانطور که قبلا هم گفته ام رابطه با دیگران را در این چهار چوب بنا کنم که : ارتباطی آگاهانه  و با نیت مشخص برای رسیدن به هدف مشخص بر قرار میشود ...


8.

من گذاشته بودم که دیگران مرا عقب بزنند و من هم دو دل و مردد ، دائما با خودم در گیر که چه کنم و چه نکنم ...

من زندگی می کردم برای دیگران .. این دیگر تمام شده و من برای خودم زندگی می کنم ... آنطور که می خواهم ، حال اگر دیگر ان چیز دیگر از من می خواهند بگیرم ...

من چه میخواهم آن مهم است ... دیگران باید بیایند دنبال من و من بگردم و کار خودم را بکنم ... این مهم است گور پدر دیگران ....

من آئمی هستم مستقل در جنگلی از اضداد و افراد مختلف باید گلیم خودم را از آب بکشم و تنها و بی تکیه به این و آن آنطوری زندگی کنم که میخواهم ....


9.

شیوه ی بر خورد من به دیگران در چهار چوب عوض باید بشود ...

بجای پاسیو ، فعال

بجای نشستن و منتظر بودن ، حرکت

بجای شکار شدن ، شکار کردن


پاشو ، حرکت کن ... برو بگیر ...

و این مثبت دیدن و این مثبت عمل کردن باعث میشود که فعالانه در جهت های مختلف پیش بروم ...

اگر به نتیجه رسیدم که رسیده ام و همین را هم میخواستم و اگر نه شکست می خورم ... اما دوباره سعی می کنم حرکت کنم و به آن برسم

بدین ترتیب :

آمادگی جسمی ( ورزش ، تنفس .... )

آمادگی روحی ( تسلط به درون خود)

دانستن این واقعیت که شکست به عنوان یک درصد از واقعیت می تواند وجود داشته باشد دنبال کنم ...


من بدین ترتیب می توانم دنبال یک عمل بروم . احتمال شکست را از اول قبول کنم . ولی کور هم نروم بلکه زمینه سازی برای رسیدن به آن بکنم ...


+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 4:0 |
 

۴ فوریه

احساس می کنم که این من هستم که خودم را شارژ می کنم .. من دیروزم را وقتی خودمبا حالا مقایسه می کنم می ببینم خیلی اوضاعم خراب شده است ... اعصابم دارد می خارد ... درونی نا آرام هستم ... هیچ اتفاقی نیفتاده خوب بهتر نیست من به جای این کار ها منطقی ، بطوریکه در طولانی مدت بنفع من باشد - به مسایل برخورد کنم ...


بهترین راه این است که:


  • وقتی پهلوی وکیل مینو رفتم سئوال کنم که علت و چگونگزبی طلاق را او چگونه مطرح کرده است ...

  • به مینو این دستور را بدهم که بمن حداقل نصف روز و یا چند ساعت بدهد و بگوید علت تمام این کار ها چه بوده است ... و در کل چه میخواهد و به چه چیزی میخواهد دست بیابد ... و آن هم نه دروغ و غیره ... بلکه از اول با رو راستی و صداقت به خاطر حرمت ده ساله ی با هم بودنمان

  • با توماس هم تماس برقرار کنم ... و اگر تماس تماس گرفت از او بخواهم و و سعی کنم بیرون بکشم او چرا با مینو هست و او مسئله را چگونه می بیند ....

  • جدا از این مسائل سعی کنم واقعا خونسرد بمانم ... چون در کل ، حتی اگر چیزی پشت تمام این قضایا خوابیده و یا نخوابیده باشد .. خیلی بهتر است که از گیر این عفریته ی وحشی ... [ چند ناسزای از ته دل ... که در این بازنویسی نمی آورم ] جان سالم بدر برده ام ... تو تازه حالا می توانم با آزادی کامل به هر چه دلم خواست و گردش و غیره و ذالک در فضای هستی جهان بپردازم ...

  • بیشتر حالت پاسیو در مقابل اعمال او بگیرم ... در حالیکهاکتیو به مسئله عمل کنم و ببینم که چه میخواهم و آنرا پایه ی اعمالم قرار بدهم ...

  • بجای خود خوری و غیره بروم دنبال کار هائی که مرا در زندگی به جلو میبرد ...

  • از ته فکر م این مسئله را فراموش نکنم که هر چه بوده و هست ، این دختره با تمام خر و ... زرگی هایش باعث شد که من در زندگی راحت تر باشم ... درسم را بخوانم .. و زندگی ساده و خوبیداسته باشیم ... چون در غیر این صورت جور دیگری شاید زندگی کرده بودم و این هیچ فرقی نمی کند با دوران سیاسی بودن [ که امروز به آن روزها می گویم دوران چپول بودن ] ، خودم خواسته بودم و به این رشد رسیده بودم که من هم نمی خواهم ! پس گور پدرش ! برود و گم شودم و گلی که میخواهد بر سر بزند و هر کاری هم که میخواهد بگذار بکند ... من هم براه خودم بروم و هر کاری که میخواهم بکنم ... و در نهایت شانس خودم را آزمایش کنم ... و آنطوریکه می خواهم زندگی کنم که دلم میخواهد ....

  • جون حالت روحی بر روی احوالات جسمی و حالت های جسمی بر روی روحی اثر میگذارد ... دقت کنم و مواظب باشم بجای اینکه بگذارم احساسات من در این حالت روی من اثر بگذارد ... با خونسردی و بجای توی خودم ریختن ... از طریق نوشتن مغزم را خالی کنم و بر عکس چون اینها را نوشته ام پس میتوانم سر فرصتن بر گردم و با مسایل برخورد کنم ... آنهم با دقت و بدون شک و تردید و هر موقعی که خواستم ...

  • جمعبندی :

آرام باشم و قدم به قدم مسایل را بسنجم و ارزیابی کنم ، ببینم چه میشود و این جمعبندی در کل در کلیه روابط دیگر هم بکار ببندم ... در اتیه میتوانم درس های خوبی از این مسئله بگیرم



+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 17:4 |
 


سوم فوریه

احساس سبکی می کنم ... احساس می کنم که دارم واقعا از آزادیم استفاده می کنم ...

احساس می کنم که دیگر مئله ای که مرا در گیر خود کند و از خارج زور زیادی به من بیاورد ، وجود ندتارد ... احساس آرامش دارم ...


دیگر مینوئی در زندگی من وجود ندارد که دائما با در گیر باشم ... دیگر مسایل جنگ و دعوا و و ندارم که هر صبح و شب خودم را با او در گیر کنم ، دیگر ...

من آزادم ... اما اینبار ... [ اشاره به یکی از شعر های جوانی ام است که نمیدانم چرا همیشه مرا تعقیب می کند : « در سلول انفرادیم به نهایت آزادی ام رسیده ام! »...] ... نه در تنهائی و در سلول خودم به آن رسیده ام ... بله بر عکس در فضای باز .. در دشت .. در جنگل .. در کوه .. در هوا ...

آزادم .. پر میکشم چون پرندگان ، می جهم چون پلنگان ، جاریم چون آب و می رقصم چون ابر در باد ...


آه .. آزادم ... آزاد ...


ب ـه اکبر [ دوستی بود که از آلمان و آلمانی ها بدش می اومد و یک مرتبه جوش آورد ... و زد و رفت به آن سر دنیا ! و رابطهی ما به حداقل تماس کارت پستالی در ایام عید و کریسمس رسیده بود! ] در جمهوری دومنیک نامه نوشتم ، شاید به آنجا بروم ... برای اینکار بروم و زمینه اش را فراهم کنم که :

  • درباره ی کشور آشنائی پیدا کنم

  • زبان انگلیسی ام رو تقویت کنم ... و آسپانیائی یاد بگیرم ...

  • با کسائی که اورا میشناسند تماس بگیرم .. شاید آدرسش عوض شده باشد ...


آرامش در بر خورد دیگران دارم پیدا می کنم ... دیگر تماس گرفتن با دیگران نه در ارتباط با مسائل و مشکلات خودم و جدائی ام دور می زند .. بلکه بر سر اسس واقعا دوست یابی بر قرار میشود ... و حتی در مورد شادی [ دختری که بمن اونزمان خیلی بمن خودش رو نزدیک کرد .. حال میداد... همونی که شب اسباب کشی منو تنها نگذاشت ... ] همنطور ... بحث ما تقریبا در باره ی سایر مسائل بود ...


راحت تر خوابیدن ، تماس با مردم معمولی .. تماس با مردم مختلف و همه و همه .. همه مسئله ی منطقی بودن ... آرام بودن ... همه و همه مرا تشویق می کنند و من احساس می کنم که این آنها نیستند که تشویق الکی می کنند .. بلکه خودم توانسته ام و خواسته ام که به من و روابط من اخترام بگذارند و مجبور شان کرده ام که مرا قبول کنند و ابراز احساسات بکنند که « تو پیروزی »....


بر اساس همین روابط است که اگر چه به حکومت و پیروزی رسیده ام ، موقع ان رسیده است که پایه های حکومت ـم را مستحکم کنم ...

من در این مرحله احساس می کنم در روابط شخصی خودم قرار گرفته ام . روابط خارجی ـم احتیاج به نیرو های متحد در مبارزه علیه نیرو های متخاصم دارم و این را هم دقیقا می دانم که اینبار چنگ و مبارزه برای من حالت ضروری و زندگی بخش دارد به همین حهت باید با چشم و گوش و ... باز مواظب همه و همه چیز باشن ... آنتن تیز کن باید داشته باشم ( سازمان امنیتی ) ... مرز ها شناسائی و مراقبت کنم ( سرباز ها ) و فرستنده هایم را قوی کنم ( ارتباطات جمعی ) ....


م ـسائل مختلف که به آنها رسیده ام را باید خیلی با احتیاط و آگاهانه در عمل بکار ببندم ... سعی کنم دیگر آنرا برای خودم در عمل هم ملکه کنم تا بتوانم واقعا رشد خودم را در همه ی سطوح تکامل ببخشم ... زمان تبدیل تئوری به عمل رسیده است ...

عمل کردن به افکار خودش بزرگترین قدم برای تکامل فردی و اجتماعی من خواهد شد ...

بهمین دلیل سعی کنم که خاطرات و دفتر های قدیمی ام را مطالعه و حتی بطور انتقادی بر خورد کنم ... و به نکاتی که اینجا و آ آنجا خوب در من جا نیفتاده اند و یا شل و ول هستند ...


ج ـمعبندی از کتابهائی که مطالعه کرده ام در چند صفحه در مورد هر کدام بنویسم و سعی کنم که نکات جالب آنها را مد نظر و نه خط قرار دهم ...


ن ـکته ی جالب ... این ها رو از روی نوار دیکتافون می نویسم [یادمه این نوار رو آخر هفته ش که سوار قطار شدم و زدم رفتم کنار دریا ... توی اون سوز و سرما ... تک و تنها ... ... قدم میزدم و چون نمتونستم بشینم و بنویسم برای خودم میگفتم ... ]:


ول کن بابا علی جون !

بکش بیرون خودت رو ای بابا جون


صحبت ول کردنو توپیش بکش

ول بکن ! تموم شده ! باور بکن


تنها نمی مونی تو ، چونکه مریم با تویه

راه برگشت نداری ، اوضاتم خیلی خوبه !


مگه تو نبودی که میگفتی همیشه

آرزویت همینه


راحت بشی علی جون

حالا شد ی ! بابا جون


صحبت بر گشتن وتو از سرت بیرون کن

دیگه تموم شد، تموم شد ، چشماتو وا بکن


دنبال دوست می گردی

دوست های خوب و جدیدی می گیری

بهتر از این ها که بودند برات


تازه میگه مریم جونم

دختر ناز و خانمم


بابا برو یه دوست بگیر که تنها نباش

با هر کسی که میخواهی که با او تو راضی باشی


راست میگه او ، شانس آوردم ، فرصت خوبی دارم

هر جور بخوام با هر کسی بخوابم


یادت رفته علی جون

عاقل باش ای پسر جون


ول کن بابا ، تموم شده ، تموم شد

صحبت ول کردن و تو پیش یبکش و تموم کن


صحبت اون گذشته ها رو نکن

تموم شدن همه شون


غصه بی خودی چرا می خوری

فکرای بیخودی چرا می کنی


رفت و بابا ، تمو م شد ، تو این باش

جراتش رو داشته بش


قدم هاتو بلند کن

گردنت و .. بالا کش (!)

خجالتم خوب چیزیه علی جون

تموم شده .. تو هم بابا تموم کن


غصه میخوردی هر روز

از غصه مردی اون روز


حالا ... غصه نداری بابا

اخمات و واکن حالا

بخند بخند ... قاه و قاه ....


گذشت ها گذشتن

فکر حالا باش تو (!)


حالا ازش میتونی

بفکر فردا باشی (!)


فردا رو تو میسازی یادت باشه همیشه

کاری بکن که دل تو راضی بشه


تنهائی رو میخواستی سالهای سال

حالا خودش آومده ... اونو بچسب ... اونو نگه دار ...( ! )....



+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:17 |
 


31 ژانویه

اینکه فعلا مسئله ی مریم برایم چقدر اهمیت دارد ، وابسته به این است که من چقدر خودم مستقل و قوی هستم واینکه چقدر دیگر میخواهم مینو آخرین زهر و زووز هایش را بمن بزند .

مریم دختر من است و من در مقابل آتیه ی او جوابگو هستم . مینو کسی است که همیشه از نقطهی ضعف هایش حرکت کرده و هیچگاه مادر خوبی بریا مریم نبوده است . کسی است خود خواه ، بچه ، باافکار کثیف ، به خود دروغگو و کسی که فکر کرده است هر غلطی میخواهد بکند میتواند ...

حالا هم پیله کرده است به مریم ...


بهترین راه حل در شرایط کنونی برای من این است که مسئله را جدی بگیرم و اتفاقا از همین جا شروع کنم ...


اینجا بود که پسره ی ریشوی توی میخانه سر صحبت را با من باز کرد ... مجموعا از همه جا حرف زدیم ... با این جمعبندی که گفت : « تو خیلی تکامل یافته ای و خیلی رشد کرده ای !و چه جالب اینطور حرف می زنی » و این برای من نشان دهنده ی این بود که برای دیگران هم روشن شده است که من هم در همین چهار چوب رشد کرده ام ....


خوشحالم ، حتی وقتی تکامل خودم را میبینم خوشحالم و خوشحالتر میشوم .. فکر می کنم خیلی دارم از این شیوه ی برخوردخودم خوشم می آید...


من تکامل کرده ام و همانطور که میخواستم .. من تکامل یافته ام و رشد کرده ام و تایید دیگران ( نه به عنوان اینکه خودم را پشت آنها مخفی کنم ) تائید خودم است و تائید جا افتادن مسائل در من ...


احساس می کنم حالا که به خودم دست یافته ام دیگران هم بهتر میتوانند ورا لمس کنند ... بخاطر اینکه خودم را بهتر میتوانم به آنها نشان بدهم و روشنتر مسائل خودم را بیان کنم. من تکامل کرده ام و این تکاملم را مدیون خودم و روابط غلط و شیوه ی احمقانه ی برخورد مینو نسبت به مسایل و من بوده است ....


ن ـکته مهم دیگر برای من می توانند «استفاده نکردن از این پیداشده های تکاملی در جهت ثابت نگه داشتن خودم در این لجظه ی خاص » برای همیشه باشد . من از این تکامل شخصیتی می توانم وباید به عنوان تکیه گاهی ، برای رشد آتی خودم استفاده کنم .. و اتفاقا هدف هم همین است ...


زندگی در حال حرکت است و من با این تکامل ، مثل کسی هستم که حالا مستقیم تر با شانه های عقب داده تر و بااصطلاح افتاده تر می تواند در خیابان عمر قدم بزند و هدف هایش را دنبال کند و آگاهانه از این فرصت زنده بودن در این حالت فعلی استفاده کند ...


ب ـه مریم به عنوان کسی که همراه و یک قسمتی از من است نباید وحشی بار [ ترجمه ی لغت «و یلد » آلمانی در مغزم بود معادل فارسی اش همینطور بربرانه ، الابختکی ، همینطور برای خود الکی ، بی برنامه بزن و برو ... ] و غیره برخورد کنم ... او قسمتی از من است و من جوابگوی او در حد یک پدر هستم ...


جلوی مینو را هم نه میخواهم و نه در کل میتوانم سد کنم که نسبت به مریم چه برخوردی بکند ... به مریم هم نمیتوانم بعنوان یم مزاحم و ... برخورد کنم ... این احمقانه است ...


بدین ترتیب از این سازش مرحله ای حرکت می کنم که به او فرصت بدهم تا دو ماه ( یا بهتر دو بار یک ماهه ) و اگر خوب بود که چه بهتر و گرنه من باز مینو و مریم را نسبت به هم در پروسه ی آزمایش نهاده ام و آنها میتوانند جمعبندی کنند و نتیجه را بم من بیان کنند ... از این طریق منهم فرصت خوبی دارم به مسایل و برنامه های خودم بی دغدغه تر برسم ....


هم مریم را دارم – حتی اگر کلا حق بچه داری را هم مینو بعهده بگیرد _ مریم باز هم با من است و اتفاقا چون دیگر در درگیری های با هم بر سر مسائل روزمره نداریم روابطمان بهتر خواهد شد ...


در این ارتباط هم میتوانم بهانه های الکی مینو را خنثی و اتفاقا مایه ی شرم زده گیش را بیشتر فراهم کنم ... توماس هم که پسر ساده و بچه ای است که بدبخت فعلا نمیداند گیر چه عفریته ی حرام زاده ای افتاده است ... ومثل نمونه ی اقراری که بمن کرد آن روزی که آمده بود مریم را ببرد : « میدانی علی ! مینو اول اول شروع کرد و او بیشتر میخواست ... » و من انجا حرفش راقطع کردم و گفتم : « بزدلی نکن ! در هر رابطه دو نفرهستند ... در ضمن به من چه ! رابطه ی من با مینو تمام شده است ... و رابطه ی شماها با هم ربطی به من ندارد ... و من نمیخواهم در این باره با من حرفی بزنی »...

امشب وقتی با مینو ، جلوی تو ماس این حرف را پیش کشیدم ... تماس زیرش زد و مینو هم جانب او را ... مینو هم از او طرفداری کرد ... جانب او را گرفت .. و حرف مرا نپذیرفت .. گور پدرش ...چوبش را خواهد خورد ....


ت -وی دفتر شماره ی 6 [این دفتر شماره ی سیزدهم است ] قسمت جمعبندی تکاملی گذشته ی خود ( در آن نامه ی ماقبل آخر آن که با مداد نوشته شده ) به این نتیجه رسیدم بودم و کاملا هم درست است :

« ... قبول موقعیت خود ، قدم بعدی تثبیت خود ( تقریبا نصف آن به من ولی نصف دیگر آ« به مینو بستگی دارد ) پیدا کردن ستون اقتصادی ... »

به این قسمت خواسته ها رسیدم ... متاسفانه مینو نتوانست به تثبیت من اعتماد کند ... و بر اساس ترس خودش ، فکر می کنم «ریز زد ، فرار کرد ... مهم نیست ... و بهتر برای من

آنجا ادامه دادم :

« پیس از این افتادن و برخاستن هایم من به جمعبندی کنونی رسیده ام :

  • قدم اول در شناخت است :

    • خودم را بشناسم .. جایگاه خودم را بدام ... نقش خودم را بدانم

    • دیگران را بشناسم و ..

    • به دیگری فرصت وشناخت بدهم که مرا بشناسد

    • چایگاه آنها را بشناسم و به آها امکان بدهم جایگاه مرا بشناسندو نقش آنها را درک کنم . . و به آنها هم بفهمانم نقش من چیست

  • قدم دوم در عمل است

    - دنبال کار اقتصادی را ادامه دادن و رسیدن به ستون دست آویز محکم ( مالی ) برای خود


آنگاه مسائل دیگر :

که وابسته از روابط شخصی و خانوادگی میتوانند کنترل شده و با فکر و دست باز و درست عملی شوند :

  • تنظیم روابط و شناخت از مریم و با مریم

  • ظیم برنامه ی آتی و زندگی بعد از این شرایط

  • برخورد به سایر افراد : خانواده ، دیگر اعضا و اجتماع در کل ... » ....


تا حد زیادی به این مسایل تسلط یافته ام ... برنامه هایم را شناخته ام ... حجالا باید صبر کنم و ببینم دیگر چه پیش خواهد آمد ...


اهداف زیر برای من هم اکنون مهم هستند و باید دنبال حل و دستیابی به آنها باشم :

  1. خانه پیدا کردن

  2. دوست همصحبت و خوب

  3. برنامه های ورزش ، تفریحی و شادی بخش

  4. برنامه مالی

  5. تنظیم کار های اداری ، پولی و بدهی ها

  6. تکامل و گسترش مغازه

  7. تکامل جلوتر برای زسیدن به امکان سریعتر مالی که ثبات و استقلال را با خود بیاورد

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 15:58 |
 

30 ژانویه


«... نمیدانم از کجا آغاز کنم / ولی میدانم / در پایان چشم هایم را به دو کور خواهم بخشید / تا جشن بادبادک ها را ببینند ... »


نوشته بودم :

« ... این یک واقعیت است ...حتی اگر خیلی تلخ و وحشتناک است ... واقعیتی که کاملا متناقض است با آنچه تا بحال ، من فکر میکردم ، بوده است ..... علی آقا ، چه نتیجه ای برده ای از این همه « خوب بودنت » :

هیچی !

طوری میشی که حالا شده ای !

تک و تنها !

توی مطب فیزیوتراپ ، مثل یک نعش افتاده ...

یا توی مستراح سیگار بکش و بفکر خودکشی باش ...


نه علی جان . بس است . بس است . بس است دیگر تمام کن . سعی کن خودت باشی .. سعی کن آنچه هستی باشی ... برای خودت باشی ... بس است حتی اگر طاقت قبول کامل آنرا نداری، بطور موقتی بس کن. آزمایش بکن .. ولی بس کن و ببین چه نتیجه ای میگیری ... هر موقع خواستی « خر » بشوی میتوانی !!!


ولی آغاز کن به زندگی ای که خودت میخواهی ... که خودت در آن آگاهانه از منافع خودت دفاع کرده و به خودت خدمت می کنی ...


سعی کن از معیار های گذشته ات رهائی پیدا کنی ، ترس هایت را بریزی و روی پای خودت بایستی .. حتی اگر این عمل باعث شود تنها شوی ! نهایت همان است که حالا هستی ... مگر حالا تنها توی مطب روی زمین ، شل ، مثل لاشه نیفتاده بودی ! یا توی تاریکی شب توی مستراح خودت را نمی خواستی از بین ببری ؟!


آری علی جان > تنها کاری که میکنی این است که روی پای خودت ، با معیار های خودت ، کار هائی راکه برای خودت منفعت دارد را انجام میدهی ... » ...


آنجا ا از خودم پرسیده بودم :

« ... آیا واقعا به این تکامل شخصیت خواهم رسید ؟ ؟؟؟» ...


و ناباورانه آغاز کردم ... حدود دو سال طول کشید تا بلاخره کار به این جا رسید که :


« دیدم سپید میشوم/ مثل شکوفه ها سفید /بوی بهار را لمس میکنم / و روح کاج حلول می کند در من / دیدم دوباره ..../ پرواز میکنم ، پروانه وار ، در باغ / و حلول می کند در من روح کاج و چون پلنگام در جنگل ، میجهم آزاد / و مثل ماهی سیاه کوچکی که به دریا می اندیشد / میسپارم خود را به جوب و آب ......» .


من پیروز شده ام :

« ... طلسم را به گردنم آویختم / و روی تخت نشستم / و تاج پیروزی را / خودم با دست خودم بر سرم نهادم / .... »


و اینکه گروهی ناراحتند و یا خوشحال به تخم راست و چپم ، مهم آن کسی است که می فهمد:

« در میدان شهر عاشقان / مردمی را میبینم که شور و هاهله دارند / دست می زنند و و زنده باد می گویند / و می رقصند / آه چه قدرتی دارم وقتی که با خودم هستم ! ».


آری علی جان !

تو پیروزی ! پیروز ... خوشحال و قوی ...

تو سد را شکستی و ثابت کردی که « تکامل شخصیت دلخواهت » را خیلی هم خوب بدست آورده ای ...


این اشتباه است اگر فکر بکنم که مینو با کارش ، کاری کرد که من احساس « رها شده بودن » بکنم و نه اینکه « من خودم را رها کردم » ... اما مهم برای من این است که مینو هم یک شبه به این نیندیشید ... با تغییر خودم ، من تغییر کرده بودم و برای او تحمل این من ، سخت شده بود .. اینمن بودم که آغاز کردم به حمله :

« ... برای من حمله برای دفاع از آخرین تکه های هستیم میشود ... و برای او حمله بخاطر سرکوب اغتشاش حق خواهی من !... » ...

آنجا گفته بودم :

«... زنده باد انقلاب فردی ...وقتی برای دست یافتن به آرزو های شکست خورده و برای جمع و جور کردن روحیه ای خورد شده ی خودم هستم ... این حرکتی است که بر خلاف ایده آل های چندین سال قبلم [ اینجا اشاره ای است به فعالیت های دوران چپی بودن و فعال بودن در جنبش دانشچوئی آن زمان با عقاید کمونیستی که بعد ها با انتقاد به آن ، آن عقاید و فعالیت ها را بوسیدم و کنار کذاشتم و ... و .. نتیجه ی آن تغییرات و این تحولات که دارم باز نویسی شان میکنم مرا در ایده لوژیک فعلیم اصل بودن اصالت انسان و پذیرش شخصیت فردی افراد راهگشا شدند ! ] که در انقلاب برای آینده ی دیگران خودم را قربانی کنم ... حالا من می خواهم برای اکنون خودم ، بر روی پای خودم بروم .

نه روزی در آینده ، بلکه همین حالا ... این قیامی است بر علیه فشار وستمی که خودم ریشه هایش را فراهم کرده ام ... این مبارزه مبارزه ای است فردی ، بدون یار و یاور ، باید یاد بگیرم که در مبارزه تنهایم و فقط باید بر خودم تکیه کنم و نه به کسی و یا کسانی دیگری ...


و چه خوشحالم که بلاخره پیروز شدم شدم در این معامله و جنگ ... و چه خوب حتی احساس می کنم آنرا :

« ... مردم برای من جشن گرفتند ... / تو رها هستی / ..تو رها هستی / این را عاشقان شهر عشق میسرایند / و با فریاد سرورشان به من می گویند / و بر طاق نصرت هایشان با خط های درشت و رنگارنگ نوشته اند / شور می کنند / فریاد می زنند / تو رها هستی !/ ... / امروز طلسم را به گردنم آویختم / و روی تخت نشستم / و تاج گیروزی را / خودم با دست خود بر سر گذاشتم / ... / تمام شهر چراغانیست » ...


من به این مرحله رسیده ام ...

دو سال جنگ و خونریزی و در گیری درونی و بیرونی ... دو سال انزوا و در خود خزیدن و به خود رسیدن ودر خود گشتم .. کنج و کاو ... تا یافتن ... .


چیزی خراب شد ؟

نه ... « ... چیزی که خراب بود و اصلا وجود نداشت که خراب کردن ندارد ! »


واینسان آغاز می کنم از نو ...

من آدم نویی هستم ...

من آدمی هستم در جمع آدمیان ...

من حالا صددر صد بر روی پای خودم هستم ... و جوابگوئی هیچ کس را – مگر دخترم مریم را فعلا – ندارم ...

پس آغاز می کنم تا ببینم چه میخواهم .. واقعا چه میخواهم ...


پاید گیجی و حیرانی خوشحالی ام را یواش یواش بکنار بگذارم ... و به ارضا و بر آوردن مسائل روحی ، عاطفی و جسمی ام بپردازم ...


هر چیزی برای من است .. و هر کس را برای این منظور می توانم استفاده کنم ...


من با ین مغازه ی نو ، افکار نو و خانه ی نو میخواهم آغز کنم ... حتی اگر چه کرده ام ...


باید حکومت بر قرار شده ی موقت خودم را حفظ کنم تا دشمنان دیگر نتوانن مرا زودتر نابود سازند ....


کار های من در درجه ی اول :

  • خانه پیدا کردن برای استراحت و آرامش

  • پیدا کردن دوست خوب و هم صحبت

  • تنظیم برنامه های خوب و شادی بخش

  • تنظیم برنامه های مالی

  • مرتب کردن بکار های اداری و پولی و قراری

  • فکر کردن و یافتن راه حل برای تکامل مغازه

  • فکر کردن ویافتن راه برای بهتر کردن وضع مالی ویا کار آتی

  • که ثبات بیشتری داشته باشد ...





+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 0:49 |
 

 

28 ژانویه

آیا براستی مینو چه کادوئی بهتر از این که « آزادیم » را بمن بخشید می توانست در آستان سالروز ازدواجمان بمن بدهد ... اگر چه او با این کار اما به مریم شاید لطمه ی بزرگی زده باشد ....

اما اینبار هم حداقل سعی می کنم مریم از جانب من باز هم پشتیبانی بشود ... تا مسائل را حل کند برای خودش ...

مینو را هم که دیگر کاری به او ندارم جز اینکه اینجا و آنجا مجبورم بخاطر ( و فقط بخاط ) مریم با او تماسم را قطع نکنم ولی نباید بخودم این اجاره را بدهم که ته دلم حتی ذره ای احساس برای او بگذارم ...

حداقل این حق من است که به کسی که به احساس های من اینطور بی تفاوت بر خورد کرده است ، اگر چه ده سال سابقه ی آشنا ئی ما فراموش شاید نخواهد شد ...


من اتفاقا می توانم از این لحظه ها درس بگیرم و انها را زیر عنوان « تجربیات جدائی » جمعبندی کنم ....

من از این جدایی نه درد باید بکشم و خود بخود نمی کشنم ... این تنها

« خستگی رهائی است از / هزار و نهصد و سی سال حبس اجباری / در کوه سنگ معبد شهر سنگی سنگاران » و یا : « زخمی است که پلنگ موقع بیرون آمدن از قفس برداشته است » و این نه دردیست دائمی ... این آرامش بعد از خستگی است ....

بر عکس « اجباری » بودن و در « بند : بودن را دیگر ندارم و این احساس لذت بخشی است برای من ....

و این شانس بزرگی است برای من که « لذت از زندگی » را بتوانم واقعا خلی بهتر نبچشم و درک کنم .... تا اینکه بخاطر « این و آن » از « این و آ« کار » عقب بمان ....


برای من بر عکس مینو ، ترک آن زندگی و اشتراک ، نه در یک پیوستن به هر کسی ، بلکه بر عکس در رسیدن به زندگی است ... که میتواند در کنار خودش یک (ارتباط ) و نه ( وابستگی ) به یک کس دیگری هم در خود داشته باشد ...

چرا باید از زندان در بیایم ...و بلافاصله خودم را در زندان دیگری - اگر چه شاید حالت زندان را نداشته باشد/ بیفکنم ....


من این شانس دوران جدائی را باید خیلی ارزش بدهم ، چه تعبیر خوبی کرده ودم که گفته بودم :

« شانس چیزی نیست جز فراهم شدن یک امکان ، شخص یا چیز به مقعی که آدم میتواند مورد بهره برداری قرار دهد .. اگر ار آن استفاده کردی که کرده ای و گرنه او می رود ... باید شانس را دو دستی چسبید و بطرف خود کشانید »

و این فرصت طلائی حالا این جاست ... و این منم که چگونه از این فرصت طلائی برای آتیه خودم میتوانم استفاده کنم ...

دیگر من کسی نیستم که برایم تعیین کنند که چکار کنم ... و انجام بدهم آنچه بخاطر دیگران است ... و چون میدانم که چه میخواهم .. وانجام میدهم آنچه را که خواهانم ، آنجا است که بدون نیاز به دیگران به راحتی برای خودم می گویم :

چون مسیر تفکر درست است و خودم برای خودم قدم بر میدارم ... کسان دیگر یا خودشان را بادر آن شریک می بینند و همراهی می کنند و یا شیوهخ ی حرکت من به مزاج آنها سازگار نیست که گور پدر شان بروند و گم شوند و مرا راحت یگذارند ....

و حتی یک قدم بالاتر >

« من فهمیده ام که چکار باید بکنم و چه چیزی برای من مهم است ... دیگر نه کسی است و نه من می گذارم هر کسی - حتی قسمت ضد خودم در درون من - من را از هدفم و هدف هائی که بعدا پیش خودم می گذارم - دور کند ..»


برای رسیدن به هدف و بکار بستن سیستم هائی که میخواهم ، قدم اول این است که بتوانم آنچه را می خواهم بشناسن . بعد در پی عملی شدن آن خواست ها بروم و زمینه ی عملی شدن خواست را فراهم بیاورم و در این راه تا آنجا که باید وارد معامله با دیگران شد ... بایستی آگاهانه پیش رفت ... و معامله را ، سعی کرد در حد ارضاء بیشتر خودم حل کنم ....

در کل باید قبل از هر چیز :

  • هدف را روشن کنم

  • رقیب را بشناسم

  • جو و شرایط را بشناسم

  • جایگاه خودم و آنها را بشناسم

و این را بدانم که :

  • هر کس منفعت خودش را می خواهد

  • هر کس در معامله ی در گیر با من میشود ( و یا من باو) قصد سود بردن بیشتر داریم ... از هر طریق و هر وسیله ای که بدستمان میرسد

  • من فقط باید سعی کنم سرم حداقل کلاه نرود و کلاهم پس معرکه نیفتد ...

پس باید با شناخت ، آگاهی و اعتماد به نفس بیشتر عمل کنم .....


چه خنده دار است وقتی خودمرا مقایسه می کنم با کسی که یک سال و نیم پیش بودم :


« ... من در خلا ء ایستادعه ام .. احساس می کنم ... یا فکر می کنم ... پا هایم در روی زمین قرار دارند ... در حالیکه روی هوا هستم ... خسته شده ام از این بی تکیه گاهی ... کجا هستم .. همجا . هیچ جا .

احتیاج به استراحت دارم . استراحت نه خوابیدن است . نه کار کردن . خسته ام از بی چهره گی . من کیستم . کجت هستم . کجا ایستاده ام .... فکر می کنم دارم دیوانه میشوم .. فکر خودکشی در سرم می رخد . نه کسی و نه چیزی مرا از نظر روحی تسکین نمی دهد .. غمگین هستم و خوشحال .. پابند و آزاد .. همه جا هستم . هیچ جا . من در خلائ ایستاده ام . جای پای من سفت است در روی هوا....»


این جدائی برای من از حالا آغاز نشده است که خودم را بیچاره و بی پناه ببینم ... این برای من از شب اتفاق افتاد و من حالا میدانم گجا هستم و چه میخواهم .... نه من دیگر نیاز و احتیاج نه به یک

اشتراک مجدد دارم

نه تراپویت ( روانشناس و روانکاو )

نه دنبال نلصح میگردم و نه کمک دوستان


میگردم که خط پیدا کنم

و این را میجویم چهار چنگولی در کتابها ... وقتی پیدا کردم ( همانند کتابهائی که در عین کم پولی قصد خرید آنه را کردم و خرید م ... ) ....


دنبال شابلون در آوردن از کتابها نیستم بلکه دنبال « جرقه ها [ و حالا می گویم جرقه ها و تلنگر ها ] ی مثبتی هستم که مرا یاری کنند تا ا دید بهتر به زندگی پیدا کنم ... برای همین کتابها را با دید انتقادی می خوانم ...

مینوی بدبخت را بگو که راه حل را در جدائی از من و پیوستن به توماس می بیند .... او چوب این را خواهد خورد که مسئله را برای خودش حل نکرده است ... و او همین شیوه ی فرار از واقعیت را در پناه بردن به دیگران دنبال می کند و مسلما زمانی شکست خورده ، دوباره شاید تکرار کند ... وای بح حال بیچاره ی زار .....


من احتاج به در گیری با خودم و به خلاء زسیدن بعد از آن را ندارم ... من به زندگی نوین آغاز کرده ام ... او را بگو که خلاء را جلوی رو دارد ... من نه بهانه ی « محدودیت » توسط دیگران را دارم و اتفاقا حالا است که میتوانم بدرستی بفهمم که من خودم را کی ريال چگونه ، و چطور خودم ، خودم را محدود می کنم ... از حالا زندگی در دست خودم است ... و من جوابگو ی حرکت های آنی خودم هستم ...


زندگی ای که کن میسازم از حالا به بعد ، همان است که من خواسته ام و ساخته ام ....

و در این رابطه دیگر مینوئی وجود ندارد که بعنوان ( عامل اصلی مشکلات بعدی من را بارکشش کند ) بلکه اتفاقا رو در روئی مطلق با خودم است ...


من بعد از این جوابگوی اعمال خودم هستم .

خودم را شناختن ، حالا بهترین راه برای ساختن و دانستن چگونگی لذت بردن از آینده است .

به موفقیت خودم خیلی خیلی خوش بین هستم




+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 0:36 |
 


27 ژانویه

« چیزی که وجود ندارد – رابطه ی خوب و صمیمی خانوادگی – دیگر خراب شدن ندارد .. » ص 100 کتاب من ، من هستم ، یودیث


حدود دو سال پیش بود که من شروع کردم به عوض کردن خود [ در همین صفحه یک بار هم دور خیزی برداشتم که از اول بطور مرتب همه ی ماجرا را بنویسم ...( با عنوان و اینسان آغاز شد ) و

حتی تا 5 بخشش را هم نوشتم ... و اتفاقا رسیدم تا به ماجرای کتاب « من، من هستم » یودیث و ... نمیدانم - حقیقتا نمیدانم چرا ادامه ندادم به نوشتن آن خاطرات در این صفحه - شاید هم ادامه دادم ..] . برایم این خیلی دردناک بود که به زندگی همان طور که پیش آمده بود ادامه بدهم :

زندگی توام با نفرت ، خود خوری و تنفر ...

دیگر خسته شده بودم ... تاقتم تاق شده بود ...

جدائی اجباری من و او - بعد از جندین سال زندگی مشترک و در کنار هم - باعث شد ( مقصودم زمانی که مینو در شهر فرایبورگ بود و درس میخواند و قبل از آن زمانی که من در اینگول اشتاد بودم و کار آموزی میکردم ) این فرصت را به ما داد ه بود که در زندگی گذشته ی ی خود مرور کنم و جمعبندی ای کنیم و درس بپیریم که بعد از رسیدن به هم دیگر چکار میتوانیم لکنیم و چطور میتوانیم به زندگی مشترک خودمان خوشبینانه بر خورد کنیم ....


زندگی مشترک بعد از آن همزبمان بود با تغییراتی که ما به خودمان داده بودیم :

من ، دیگر خودم نبودم ، من نوئی بودم که داشتم خودم را از نو میساختم ... و اما او همانی بود که قبلا بود ....

و این بیشتر مرا ، بجای رسانیدن به تکامل در رابطه ی مشترک ، بیشتر به خودم رسانید و در نتیجه رابطه ی ما به رابطه ای گنگ و نا روشن تبدیل شد ....

من آگاه شدم به خودم ، به خواست هایم ، توانائی هایم ، ضعف هایم ... من خودم را شناختم ...

و او مرا میدید : در خود فرو رفته ، از او دور افتاده و کسی که او ، اورا نمیشناخت دیگر ...

من به خودم رسیدم و او از من دور شده بود ... سعی من در به او نزدیک شدن در او ترس ایجاد میکرد و عدم درک ...

دوری روحی او و من برای هر دوی ما سخت بود ... اگر جه من در این خودشناسی اینبار آگاهانه تر او را می پرستیدم و اتفاقا از این حرکت می کردم که بیشتر به هم نزدیک شویم ، او از حل مسئله عاجز بود و درک نمی کرد ...

او از من دور شده بود ... من برایش غریبه شده بودم ...


تا اینکه بیست روز پیش تلفن کرد و گفت « تمام شده است ! » ...

این برای من شوک بزرگی بود ... خواسته ها .. آرزو ها برای زندگی شیرین و رویائی ای تازه ای مه تازه فکر میکردم به آن خواهم رسید بر باد رفته بود ...

آیا میبایستی ناراحت باشم ... آیا میبایستی چه کنم ؟


دو دل . نگران . بی تاب . شوک زده و متردد ...

چرا ؟ چرا ؟ و مخصوصا چرا با این ؟؟ [ پسری ده سال جوانتر از خودش ، هنوز کازآموز ، که در همسایگی ما با دوست دخترش عاشقانه با هم زندگی میکردند ! ] چرا بخودش اجازه نداد ه بود حداقل با ما ها ( مریم ، دخترمان و من ، شوهرش ) صحبت کند؟

و اما ادامه داد ...

ادامه داد « دوست دارم او را » - چطور بعد از چنند روز و مخصوصا چرا او را ... کسی که به هیچ وجه به او نمی خورد و او خودش این را میداند ....


و او خودش میداند که چکار دارد می کند ...برایم این مهم نیست و نباید باشد که با چه کسی ، چطور ، چرا ....

برایم مهم این است که با این کارش حداقل بمن نگفت که (جرات ) و یا ( توان ) آن را نداشته است که بگوید ...

اما مهم نیست ...

مهم برای من این است که او این حق را برای من قائل نشد که راجع به مسائل با هم ، مثل دو نفر آدم - که حداقل چندین سال هم را میشناسند - صحبت کند و بگوید چرا ؟ چه میخواست ؟ و ....


و ناگهان بجای صحبت و ... نه با من و نه با مریم ، اقلا خیلی ساده بمن و به مریم بگوید خداحافظ ... من رفتم تا با یکی دیگر شانسم را آزمایش کنم ...

و اسباب ها را با خودش ببرد و فکر کند که زندگی نوینی را آغاز کرده بود ...


برای من دیگر مهم نیست ... که خودم را بآن درگیر کنم ... که چرا اتفاقا روز اسباب کشی با سالروز ازدولجمان طلاقی کرد ...


مهم این نیست ... مهم این است که او سعی خودش را کرد که مرا بجای روشن ساختن ، با هزاران سئوال تنها بگذارد ...


خیلی خوب است که حداقل من به خود شناسی ام رسیده ام ... و حداقل خودم و مریم را دارم ... و اتفاقا با تمام نیرو میتوانم زندگی نوینی را آغاز کنم ... و آغاز هم کرده ام ... با فقط 5 مارک پول نقد در جیبم .. با این مغازه و امکان نوینی که شروع کرده ام در زندگی پیش رو ی... با آمادگی و بدون وابستگی و فشار و نگرانی ... ادامه میدهم ...


برای من دیگر مهم نیست که ده سال « وای چه بود و چه شد » [ میگم عجب شانسی آوردم ... که قبلا روی خودم کار کرده بودم ... اگر نه چقدر له و لورده میشدم ... و علاوه بر این تاثیر خط فکری آن زمانم را ( که خیلی بوضوح آنرا در این جا میبینم و از طریق پدر استاد دانشگاهم ، دکتر اشتوپلر از طریق جزوه ی سی صفحه ای انگلیسی ماندل بآاوم ( در باره تئوری کائوس ) که من به آن عنوان در هم بر همی ترجمه کردم و لی حالا بنظر من به غلط در فتارسی به آن تئوری آشوب نام نهاده اند ) که دیگر الان برایم ملکه در زندگیم است ... با این خلاصه که زندگی در حرکت است ... گذشته گذشته است ببین چکار باید حالا بکنی ... و این در هماهنگی کامل با کارم در شرکت اسو بود و اصولا پایه تز دکترایم در همین بود که برنامه ریز باید به مدیریت بحران برنامه و راهکار های متفاوتی را برای تصمیم گیری ارائه دهد ... و و ظیفه ما بعنوان برنامه ریز بایستی در این باشد که کار تصمیم گیران را راحت تر کنیم ... و خلاصه آنهم در این نهفته بود که با این داده ها ( شرایط و واقعیت ها ) خوب حالا چه باید کرد ؟ ] ... مهم این است که زندگی حالا بمن لبخند می زند و من با شناخت نوین خود در زندگی نوینی قدم میگذارم که همه چیز آن را از نو میسازم ...


من باخودم فقط چمدان لباس و یک مقدار کتاب و کتابچه [ مقصودم 12 تا دفترچه ی دست نویس همین یاداشت های دو سال پیش بود ... این دفترچه که دارم باز نویسی میکنم 13 ـهمین انها است ..] برداشتم ...و با این پنج مارکت نقد ...و آغاز می کنم این سان به ساختن زندگی نوینی که آرزو داشتم ...


راهی که برگشتی در آن نمی بینم ، پیش رو دارم


متاسفانه بخاطر مریم مجبورم رابطه را با مینو خیلی دور نکنم ... اما باید سعی کنم حداقل تماس ممکن را با او بگیرم ...

سعی می کنم زندگی نوی خود را اتفاقا با چهار چوب فعلی ام که ناشی ا ز درگیری روحی خود من در این موقعیت حساس است آغاز کنم ... و آنطور که نوشته بودم سالهای پیش :

«... می خندم / و فراموش می کنم تو را / مثل نهاری که دیروز خورده ام / و مثل حرفهائی که امروز گفته ام ... » آنجا گفتم :

« ... فریاد می زنم / دیوانه بار فریاد می زنم / باید شاشید به هر چه عشق و پاکی و خوبی ست ...»

اما حالا بر عکس اتفاقا می گویم:

«... پادشاه شهر عاشقان هستم / و در میدان شهر عشق / مردم را میبینم که شور و هلهله می کنند / دست می زنند . زنده با می گویند / و می رقصند ... »

آنجا گفته بودم :

«... من فراموش می کنم تو را / و آغاز می کنم سال نو را / با روز نو/ روزی نو / اگر چه میدانم و میدانی / همه تکراریند ... »

اما اینبار می گویم نه ، مسئله ی تکرار نیست ... اینبار صحبت از رشد و تکامل است و بینشی که اکر چه تکراری بنظر میرسد و لی رسیدن به پله ای بالاتر است ...

من ازااین لحظه به بعد نه به کسی کینه دارم و نه تنفر ... اگر چه مینو سعی کرد مرا در هم بشکند ... اما او را می بخشم و احساس می کنم حتی دیگر از این هم ناراحت نیستم که چرا « من را بعد از اتمام قضایا خبر کرد » و اینکه « چرا حداقل نگفت که چه میخواهد » .. کاری که من بار ها به او گفتم و او نشینده گرفت و کم اهمیت داد و لی اصلا مهم نیست ...

ساعت ها را ... و روز ها و سالها را نمی توان بعقب برگردانید اما آینده را که میتوان با حرکت های فعلی ساخت ....

من از این دوران بحرانی باید حداگثر استفاده را برای زندگی آینده ای که پیش رو دارم بکنم ... و تاز گذشته ها درس بگیرم و چراغ راه آینده ام بسازم ... آینده ای که طلایه های آن را با شیوه ی برخورد به خودم و مسایلم دارم می بینم .....


+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 2:27 |
 یاد آوری:

 تفسیر های لازمه را در  میان   علامت [...] مینویسم !

تذکر:

 شب ۲۴ ژانویه -  درست دو هفته ی بعد از ماجرای « آنشب سرد زمستانی » بود ... شب سالگرد تولد و اسباب کشی  ایشون  بود ... 

این مطلب زیر را بعد از ظهر نوشتم ...

24 ژانویه


در من انشعاب بوجود آمده است ...

چه بکنم و چه نکنم ... با مسائل جلوی رویم ؟

فکر میکنم برای خود من این پروسه ی شک و تردید آزمایش بزرگی باشد .

کلا من در چهار چوب زیر فکر می کنم :


*) من زاده شده ام که راه خودم را بروم ....

وسط راه به زنی برخورد کردم و قصد داشتم با او و در کنار او به سوی هدف های ایده آلم برسم ...


من : با عشق ، علاقه و امید ... همه چیز را فدای او کردم و آنقدر به او رسیدم که او مرا دیگر درک نمی کرد .

اما او : کسی نبود که که با من بسازد .. او کسی دیگری بود .. با معیار ها ، فکر ها ، هدف ها ... او زن رویا های من نبود ...

از ثمره ی این همراهی کودکی برایمان مانده : خیلی پر احساس


راه من و راه آن زن از هم جدا شد ..

او رفت به به راه خودش

و من دوباره خودم را یافته و براه خودم می روم ... کوله بار م تجربه است و مشتی خاطره که چندان هم خوب نیستند ...

این همراهی نه سال تمام طول کشید و بهترین هدیه ی او امشب در این شب سالگرد ازدواجمان [ واز این بابت چقدر جالب بود : سالگرد تولدش ( 36 ساله شد آن شب ) ، ازدواج و اسباب کشی رسمیش همه در این روز 4 بهمن بود ! هر بار که هنوز برایش کادو و یا کارت تولدی میفرستم ناخودآگاه سالگرد ازدواج و جدائیمان هم برایم تداعی میشود . ع. ب. ] « اسباب کشی اش » بود و رفتن .


حالا من آزاد هستم و می خواهم به راه خودم ادامه بدهم ...

این نه سال تجربه و این تکامل سنی من و این شناخت من از خودم باعث خواهد شد که زندگی آتیه ام را خیلی بهتر و شیرین تر پیش ببرم ...

من باید به راه خودم بروم و در این راه دنبال همراهی می گردم که دیگر نخواهد سوار من بشود ... همراهی که واقعا همراه من باشد .. وشاید حتی بمن این جا و آنجا سواری بدهد که بهتر خواهد بود ...


*) مریم به عنوان کودک من ... دختری است با محبت و خیلی احساساتی و حساس ...

که بهیچ وجه نباید او را در این در گیری درگیر کرد [ او در این زمان 8 ساله بود . ع.ب .] او را نباید زیر فشار گذاشت ... بر عکس باید کاری کرد که فشار بار فعلی را تا حد امکان از روی دوش او برداشت ... او باید واقعیت اندیش بشود ... او باید مستقل شود .. او باید یک موجود متکی به خود و قوی بشود ... باید به این نکات در رابطه با او توجه کنم :

  • او الان دچار شک ، تردید ، نا امیدی ، بی اطمینانی و حساس به شرایط و حرف ها و تکیه ها است ... برای رسانیدن او به موجودی مطوئن ، سالم و امیدوار باید این مسائل را در نظر بگیرم و حتی روی آنها تاکید کنم :

    - ازدواج ما مسئله نیست برای او ! برای او کانون خانواده است که خراب شده .. این حالت از هم گسیختن اعتماد و امنیت اوست ... پس تاکید شود که با تمام شدن و جدائی ما سه نفر از هم ، ما همیشه ( من حداقل ) برای او همستیم . او باید قبول کند ، و یا بهتر به او باید قبولانید که همیشه برای او هستیم و اورا در هر زمینه پشتیبانی باید هم بکنیم ...

    - برای او می توانند مسائل و یا سئوالاتی پیش بیایند ... که باید از نسبت زاویه ی دید و درک مسایل ما از جانب او حرکت کرد ... و مسائل را برای او طوری روشن بیان کرد که او دچار درد سر و عدم درک نشود... بلکه بر عکس مسائل را از زاویه ی درست برای او حل کنم ...

    - او شاید نتواند مسائلی که دارد را روشن بیان کند ، بمکه از طریق سئوالات مختلف ( غیر مستقیم ) ، رفتار واعمال و یا حتی فانتزی و خیالبافی مطرح کند ... من باید آنتن های خیلی قوی – وحتی قوی تر از حال - سعی کنم علائمی را که او می فرستد بگیرم .

    - به او در این حالت نه رابطه ی آموزآنندگی [ کسانی که مرا میشناسند میدانند از این گونه لغت ها خیلی میسازم ع. ب. ] باید داشه باشم .. بلکه حالت شریک و همراه و دوستی صادقانه ... بر سر هر مسئله ای خیلی مادی [ مادیت داشتن = معادل مخالف کلمه ی باد هوائی و الکی و چرند و پرند و ... شاید معادل کلمه ی واقعبینانه ] و جدی بر خورد کنم ... چون همیشه و برای همیشه ی مریم بعد از این اتوماتیم وار بین روابط ، بحث ها ، فکر ها و .... ی من و زن سابقم [ آگاهانه از کلمه ی مقدس « همسر ( هم سر بودن ) » در مورد او استفاده نمی کردم ...!! ع.ب. ] حساسیت نشان خواهد داد و یک حالت مقایسه در آن برای خودش می گذارد و ... باید سعی کنم نه برای مریم ونقش بازی کنم و نه برای مینو ... بلکه از این حرکت کنم که خودم در کنه مطالب چه میخواهم و واقعا هم همان را عملی کنم [ چه جمله های آشنائی برای کسانی که صفحات مرا دنبال می کنند : « تو ببین ! اول از هر چیز خودت چه میخواهی » و بعد : « بزن برو و عملی کن آن را ! » ... ع. ب. ] ....

 

بعد از تعطیل مغازه  بدون هیچ فکر بد و منفی رفتم برای کمک به اسباب کشی به خانم  (برای نقل مکان به آپارتمان مشترکشون با آن آقای جوان دوست پسرشون توماس ! ( ۲۵ ساله ی خوش تیپ و خوش هیکل ) ... که  نپذیرفتند !

قبلش با خانم  تلفنی موافقت کرده بودم که ایشون حق دارد  همه چیز را باخودش ببرد! و تاکید کرده بودم واقعا واقعا هیچ چیز نمی خواهم از آن منزل با خودم داشته باشم ! 

دو کارتون  دفتر چه های یاداشت و پوشه های کاغذ های اداری مربوط به بانک و تسویه حسابها و ... و یک چمدان  لباس هایم بعلاوه ی و یک پتوی آبی  که صبح آنها را به کناری  کذاشته بودم ! ... 

دوستی مشترک و بیخبر از همه جا که برای شرکت در جشن تولد ایشون از شهر دیگری آمده بود از شهر دیگری بمن ملحق شد ... باهم  رفتیم در یک میخانه و ...

او تا ساعت یازده و نیم  شب با من همراه شد  ...  
و بعد او را  به موقع برای  شرکت در جشن تولد  تا به  سر کوچه ی منزل جدید زن سابق  رساندم ...

برگشتم به منزل ، آپارتمان خالی شده ....

این را نوشتم :

 احساس می کنم  مینو را مثل سابق دوست دارم ، اگر چه  دیگر نمی توانست مرا بیش از این " داغون"  تر کند ...

" از صحبت های  حالت مستی "  

و خزیدم زیر پتو ی آبی  در اتاق خالی دخترم  ... جائیکه قبلا تخت خواب او بود ...

نیمه های شب بود که با دیدن خوابی  بیدار شدم و این شعر پیروز را نوشتم ... این شعر  را در یک حالت روحی واقعا خلسه آور  با احساس روحانی و مقدس  آرامبخشی همانجا دریر پتو در  دفتر چه ام نوشتم ...

شعر را قبلا در اینجا   آورده بودم ... ( کلیک کنید ! ) . 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 15:50 |
 

 

ادامه ی قسمت  قبل ...

19ژانویه


برای اینکه بتوانم بگویم : « آری من زندگی می کنم و این زندگی زندگی خوبی است و من خوشحالم » باید این را روشن و واضح بیان کنم که نیاز ها ، خواست ها و اهداف واقعی من چه هستند ، من از چه لذت می برم . چه چیزی مرا غمگین می کنند ... و آنهم نه یک بار برای همیشه ، بلکه هر روز و....


من هدف اصلی ام خودم را در جهت آرامش داشتن روحی خودم ( و در نتیجه اطرافیانم نیز ) قرار داده ام ... آرامشی که حتی اگر مرگ موقع آمدنش بود ، ترس از این ندارم که « من زندگی کردم ، ولی نه آنطور که من می خواستم .. »..


آرامش روحی از عمل آرامبخش و ارضاء کننده ای حرکت می کند من در هر لحظه از زندگی به معنای واقعی اش لذت ببرم ريا، آن را درک بکنم و روابط خودم را با آن تنظیم کنم و فعالانه در جهت بکار بردن اهداف کوچک و اعمال روزمره عمل کنم .


برای دست یافتن به این توانائی احتیاج به >

روحیه ای خوب و قدرت روحی ، جسمی و مالی ای دارم که می توانند من را پشتیبانی کنند ... من نیاز به سخاوتمندی دیگران ندارم که بگویند> « بارک اله ، پسر خوب ، عجب خوب کاری کردی ( یا نکردی ) » ....


مسئله ی روحی (و یا درونی) مسئله ای هست که با (رفیق با خودم بودن ) و رئال دیدن مسائل درگیر ( و نیز افراد دیگر ) و باکنترل و انتقاد اعمال روزمره و لذت از موفقیت های کوچک حاصل شده تا حد زیادی مورد عمل قرار میگیرد...


مستئله ی مالی اما نه تعیین کننده اصلی بلکه یک پایه ی اصلی این آرامش هست که باید سریعا مورد توجه قرار گیرد ...


درآمد فعلی من منحصر شده است به درآمد حاصله از درآمد مغازه که باید آنرا در جدولی بیان کنم ... و اینکه حداقل هزینه های اصلی را در نظر بگیریم ....


مجموعه ی این هدف را می توانم در کلمه ی « رشد شخصیت خویش » بیایم ...


کلمه ای که در طی سالهای قبل زندگیم تا کنون خیلی کم به آن ارزش داده بودم و تقریبا بصورت ( قربانی و فدائی * در جهت آن حرکت نکرده بودم ... ولی بعد از این آن را آگاهانه و بایستی پیگیری کنم ...


وقتی با مسئله ای دراین جهت برخوردم بایستی به آن عمل کنم و با قدرت به دیگران نشان دهم که این (خواست ) و ( نیاز ) من است و آنها بایستس آنرا با تمام واضحیت و بدون هیچ شک و تردیدی بپذیرند و مرا به حال خودم بگذارند ... نباید به خاطر (رودربایستی) و ( خوش آیند ) دیگران خودم را فدا کنم... بلکه باید بر روی پای خودم و برای خودم بکوشم و صدبار از خودم نپرسم که : دیگران چه برداشتی و چه نظری دارند و آیا آنها خوششان می اید و یا نه ...) ...


من باید چون پلنگان آزاد در جهت این خواست ها و نیاز های مادی وبیرونی و روحی و درونی خودم بکوشم و در جنگل اجماع جایگاه خودم را بدانم و از خودم و دختر خودم (تا زمانی که کاملا بتواند بر خودش مسلط بشود ) دفاع کنم ...

و در جهت رسیدن به آنها : دست یابی به نیاز های بیرونی و درونی بکوشم و عمل کنم ... حتی اگر شده بجنگم و از دست دیگران بگیرم ...


باید قوی باشم ..

باید دفاع کننده وحمله کننده خوبی بشوم ...

باید از چهار چوب منافع خودم و دخترم - تا زمانی که خودش بتواند – دفاع کنم ...


دشمنانم را بشناسم و نمونه های تاثیر کننده ی آنها را بر خودم بشناسم و از شیوهی برخوردم به آنها درسبگیرم و پیش بروم و تجربه کنم و درس بگیرم و عمل کنم و درس بگیرم ... از این طریق واقعا قوت و زور خودم را در جهت این راه تکامل شخصیت خود بکوشم ...

ادامه دارد


+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 4:46 |
 

( از دفتر : آزاد چون پلنگ ، در جنگل اجماع ) - زمستان ۱۹۸۷ - هامبورگ


... و اما چه فاصله ی غریبی است بین لذتی که من میبرم و لذتی که او دارد میبرد حالا...


سکوت ، صبر و حوصله به خرج دادن اگر چه به قیمت گزافی برایم تمام میشود ... اما ... اما ... اما پیروزی من مستحکم میشود ...


زخم خورده ام ... مثل پلنگی که از لابلای میله های چوبی تنگ که بزور میخواهد خارج شود زخمی میشود .... زخم خورده ام ... مثل پلنگی که همیشه عادت کرده است در قفس باشدوبرای او سخت است در بیرون از قفس لذت آزادی را بچشد...


اما پیروزم و خوشحال ...


زخم مرحم میشود ... و درد هایم خوب ...


اورا بگو که حالا باید لذت داشتن مرا فقط در رویاهایش ببیند ... بگذار خوش باشد با خیال اینکه بدون داشتن من خوشتر به او خواهد گذشت ... بنمن چه ... او لیاقت آن همه صبر وشکیبائی وخوبی و عشق و عاطفه را نداشت ...


چه خوب میدانم که عشق در کجاست ... و چه برداشتی از عشق دارم ... عشق خود را حالا میتوانم به هرکسی ببخشم و +ه بهتر  سی از دخترم  .. سی ه  سالهای سال  دوستش دارم  و قسمتی از زندگی  من را تشیل میدهد ... زن  لیاقت این عشق را نداشت .. اودیگر شاید هیچ گاه مزه ی این عشق را نه بچشد و حسرت آنرا بدل بگیرد ... منهم دیگر ضرورتی ندارم که بخواهم نه  به او  « دوستت دارم » را بیان کنم ...


اورا فراموش می کنم و میروم به راه خود ... اما اینبار نه مثل سابق ...

 

از هیچ کسی و حتی او نه ناراحتم ونه دلگیر ... تمام شد . نقطه .پرده افتاد و هر کسی به خانه ی خودش میرود ... مگر نه اینکه گفته بودم :

«... قصه ها تکرار میشوند

و عشق ها فراموش ... » .


آنهم عشقی که یک طرفه بود و کسی که لیاقت این عشق رانداشت ....

من آزادیم را  اینک بدست آورده  ام ...

 من آزادی ام رو بدست آورده ام

آزادی اینکه بر اساس توانائی خودم زندگی کنم ، نه آنطوریکه دیگری میخواهد ...

آزادی اینکه احساسات خودم را مطرح کنم و عصبانی بشوم ، حتی وقتی نباید عصبانی باشم ...

آزادی اینکه جوابگوی فعالیت و اعمال خودم باشم

آزادی تصمیم گیری ..

آزادی اینکه زندگی خودم را بکنم و نگذارم کسی برای زندگی من خط و مشی تعیین کند .. و زندگی ای بکنم که خودم می خواهم ..

من آزاد هستم که دیگران را برای خودشان آزاد بگذارم و لذت ببرم و بگذارم آنها لذت خودشان را ببرند ...

چون

من میدانم چه میخواهم

ومن میدانم که من چه کسی هستم ...

من ، من هستم و این من را خیلی خوب میشناسم ... او من است ...

18 ژانویه 87


(ادامه  ی مطلب در اینجا ...)


+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 7:35 |

 

این شعر را در 1990 – سالی که همه ی مغازه هام  را بستم و رفتم در یک جزیره ششماه زندگی کردن ، گفتم ...

جزیره ی آمروم ( Amrum ) ... برای دیدنش اینجا را کلیک کنید !

دورانی بود... ۴۰ سالگیم ،... اوج گذران دوران بحران میان سالگیم .... ، آپارتمانم را در هامبورگ در اختیار دختر صاحبخانه ام گذاشتم و خودم بعنوان مستاجر مجانی خونه ی الیزابت ماندم ... سرم بخواندن گاتهای زرتشت به زبان اوستائی گرم شد... و کلی استراحت روحی و روانی .... فرصتی مناسب برای تصفیه و تسویه ی حساب با  گذشته هایم ...

دگرگون ( نوین !؟!) -سازی زندگی بعد از این زمانم را مدیون آن زمانها میدانم ...

شعر را در اینجا میآورم :

Ich bin Iranischer Stataatsbürger, lebe seit 14 Jaren in einem fremden Land,

Ich kann immer noch nicht dieser fremden Sprache gut beheerschen....

Nach 14 Jahren rede ich immer noch falsch

Nach 14 Jahren schreibe ich fehlervoll

Zuviel Fehler, Es geht nicht mehr.


Seit 14 Jahren vergewaltige ich mein müttersprache

Sie stinkt nach fremden Wörter

Zuviel Fehler, Es zu glauben ist sehr schwer.


Die Fehler, häufen sich nach 14 Jahren immer mehr und mehr

ich frage mich endlich nach 14 Jahren:

„ Wo lag eigentlich mein Hauptfehler??? „


ترچمه :

من یک تابعی ایرانی هستم ، که از 14 سال پیش در یک سرزمینی غریب زندگی میکنم

هنوز که هنوز است نمیتوانم ( بر ) این زبان غریب ( عربت ) تسلط بیابم ...


بعد از چهارده سال هنوز اشتباه حرف میزنم

بعد از چهارده سال پر از غلط مینویسم

( آخه) اشتباه زیاد اینقدر ، اینکه نمیشود دیگر


چهارده سال است که دارم به زبان مادریم تجاوز می کنم

بوی گند کلمات غریبه اش بیرون زده است

( آخه ) اشتباه زیاد اینقدر ، این رو سخت است کردنش باور


بعد از جهارده سال ، اشتباهات وغلط هایم تلنبار میشوند بیشتر و بیشتر

بعد از جهاده سال بالاخره رسیده ام دیگر

« آخه اشتباه اصلی من کجاست آخر سر ؟» ]


 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:51 |
 

یادم می آید بار ها مانده بودم در سر چند راهی ها ، در گیر با خود ، در مرز بین عمل و انجام این و یا آن ... گاهی آنقدر با خودم می جنگیدم که یا یادم میرفت که چه میخواستم بکنم ... و یا وقت می گذشت ... و در کل اما عملا از جایم تکان نخورده بودم ... تا اینکه بر گشتم و به خودم گفتم :

برو ... برو بابا در هر راه که فکر میکنی ... در این صورت رفته ای ... چند قدم که رفتی ، اگر دیدی راه را اشتباهی آمده ای ، برگردد ... و راه دیگر را برو ... اقلا الکی دور میدان تردید هی دور نمی زنم و یا سر چند راهی نمیدانم از کدام طرف هی درجا نمی زنم ؟!


حالا می بینم واقعا اتفاقا جالبی بازی در همین نهفته است که :

ندانی و پیش بروی ...

بیاموزی و تجربه کنی ...

در چاله و چوله ها بیفتی تا بتونی درس بگیری !

و کارهائی بکنی که تا بحال نکرده ای ...

این را مبکنی تا آن را بدست شاید بیاوری ...

و آن را میکنی ، این را ازدست میدهی و....

ولی رفته ای ...

رفته ای ..

وای ...

چه همه راه آمده ام ....


+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:37 |
 

هامبورگ - یولی 1991




هیچ هدفی هدف نبوده است برایم .. قبل از رسیدن به اتمام آنها ، آنها را رها کرده ام ...هدف اصلی نکردمشان ... و اصولا یک هدف واقعی و حهت دار نداشته ام ....


همیشه دنبال یک دنبالچه گشته ام و خودم را بعدا به آن دنبالچه چسبانیده و او را رهبر خود کرده ام ... بعد ها هم ناراحت از این موضوع که چرا دیگری رهبری را در دست دارد و شده ام آلت دست و پای و احساس و حال طرف...


هیچگاه نمیخواسته ام به اهدافم در کل به طور واقعبینانه بنگرم و همیشه برای دنبالچه ( وبعدا رهبر ) را ارزش بیشتری قائل شده ام تا اینکه از اهدافم آنقدر دیگر دور میشده ام که دیگر بی هدف و دنبالچه ( بک بازیگر دست آین و آن ) دنبالچه های قبلی میشده ام ....


همیشه به یک تکیه گاه دیگر ( نفر سوم خارج من و خودم ) دست نیاز بر آورده ام ، بدو ن اینکه واقعا یک نیاز واقعی به به نفس وی داشته باشم ... عدم استقلال ناشی از این موضوع و نیز ارزش دهی بیشتر به دنبالچه ( ورهبر ی بعدی )و در کل هدف از دست رفتن و بر عکس به عروسک خیمه شب بازی تبدیل شدن من میانجامد :

« عروسک بازیگر دست دیگران » ، من آیا این را می خواهم ... به آن نیاز دارم ؟

در شعری در ایتالیا با عنوان « عمر ما می گذرد ... » نوشتم :


عمر ما میگذرد در خم و تاب لحضه ها

روزا شب میشن و شب روز و امروز فردا

ما نجنبیده شده طی و تمام فرصت چند روزه ی ما ...


امکانات فراوان که برایت جورند ،

بهر توست ، مال تو اند قدر بدان اینها را

لذت زندگی در کیف از این امکانهاست

تو بگیر جدی زمان را و ببر لذت از این ثانیه ها


قدر حال را تو بدان ، زندگی کن ، کیف بکن ، وقتی گذشت

حال گذشتست ، دیگه دیره برای بازی ما


اینجا بدرستی گفته بودم :

وقت دارد می کذرد

آن را باید جدی گرفت

از امکانات نهایت استفاده را نمود

در حال از امکانا موجود استفاده نمود

از این لحظه های زود گذر و امکانات در خدمت استفاده نمود

تا بتوان بطور راحت و آسوده به زندگی پرداخت

زندگی ای که لذت بردن دارد ...


و بدین ترتیب باید ببینم در کجای جهان ایستاده ام ....


در مکانی از فضائی در زمان

در بلندای بلندی از جهان



در میان آنچه هست و آنچه نیست

با چنان سرعت و تاب بی نشان



کرده ام من آنچه باید تا بحال

خیر و شر و کج و راست و این و آن



حال با باری بزرگ از تجربه

این زمان در این مکان و این میان



من رسیده روی اوج جای خود

روی سکوی پرش در این فضای از زمان



جای من در نقطه ی پایان بر هر چه گذشت

« آ » -ی آغاز شروع است در مکانی از فضای بیکران

 




آری ... اینجا هستم ...


دوباره در یک نقطه ی آغاز ...

نقطه ی آغاز دیگری ...

دوباره یک بازی دیگر ...


و بدین سان آغاز میکنم به بازیم .....


در مثال دویدن ... در یک مسابقه ی دو ....

تبر حرکت شلیک شده است و از حالا هر چه بکنم من کرده ام ...

خودم مشوق من است ... تا ببینم چه میشود و چه خواهد شد....

هر چه بکنم خودم کرده ام .... و کرده ی خودم است ... خودم مشوق خودم ... پزش بزار برای دیگران باشد ... سودش را آا آنها خواهند برد مثل سر مربی ، مثل هواداران ، مثل تماشاچیان ... و گرنه درد و رنجش و غیره با من است ... و اگر برنده شدم کیفش را می کنم ... حالا بگذار حال خودششان را بکنند ....


پس دوباره بازی شروع میشود

پرده ها را کنار میزنم و می گویم :

اگر چه دیگر خسته شده ام از این بازی ها ی تکراری همیشگی .... و اگر چه خسته شده ام از بازی برای دیگران ، با دیگران ... اما


میخواهم آغاز کنم که خودم

نقش خودم را

آن طور که دوست دارم برای خودم بازی کنم

و شروع می کنم به نوشتن بازی دلخواهم



پرده ها را کنار میزنم

و بازی ام آغاز میشود....






+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 23:58 |
از دفتر  شماره ۹ ماه آگوست سال ۱۹۹۱ 

 

یک ماه و نیم است که هیچ ننوشته ام ... هیچ اتفاقی هم نیفتاده است ...فقط حدود جند هزار مارکی کم شده است از پولهای جمع کرده شده و یمکاه ونیم وقت از زندگی ... گویا من هم مدل خودم را دارم حال می کنم ...گشاد و تنبل ... و بعئد هم مجروح و شکست خورده از نکردن کار و انجام عمل و دنبال گشتن بهانه ...


بدین ترتیب زمان یک جمعبندی کوتاه رسیده است :


یک شیوه ی دیگری در رفتار و عمل خودم میبینم ... که خودش را در تمامی اشکال زندگیم ( تا بحال ) نشان داده و میدهد و آن عبارتست از اینکه یک مرتبه شروع می کنم و با تمام انرژی ...در ابتدا آرام و آرام و بعد یک مرتبه بطور شدید و با شتاب و لی در یک آن ، در یک لحظه شروع میکنم به تردید ... و اگر مجبور نباشم ادامه بدهم ، شاید در همین زمان ادامه نخواهو داد ... اگر اما مجبور به ادامه باشم .. ادامه میدهم به آغاز و مجددا تردید و باز دوباره تردید ... در این زمان دوباره صد ها دلیل و بهانه بفکرم میرسد که : « اآه .. خسته شده ام ... دیگر نمی خواهم ... ادامه بدهم ... دیگر نباید بکنم ... » و در صورتی که مجبور باشم دوباره ادامه میدهم و این بار دیگر شاید برایم مهم نباشد و می گویم : « به جهنم ! » و به همان قانع میشوم که انجام داده ام .... و نهایت آن چیزی نیست جز یک مشت غلط های معمولی که لازم است ، با یک ارزش کلی در حد کمتر از حد متوسط ... و من ناراضی و مشکوک به نتیچه ی عمل که میخواهم انجام بدهم یا میدهم و یا داده ام ....و میبینم در کل:

همین شیوه کلی بر خوردم را در تمام مسائل دیگر و حتی شیوه ی بر خورد من به زندگی خودم ... حو خانه ... مثلا همین در هم و بر همی آن و یا روابطم با دیگران هم ...


علت در چه میتواند نهفته باشد :

حمله

شک

عقب نشینی

شک و حمله

عقب نشینی و شک بیشتر

شک و ترس و خستگی حمله نهائی ( اجباری )

ناراضی از عمل و خسته و شکسته و مشکوک و بی عملی کلی

تا مدت ها منتظر که جه خواهد شد

تا زمان آمدن عمل و انرژی بعدی بی عمل ماندن و خستگی در کردن ...


آری ! این شیوه ! این شیوه مرا همیشه دنبال کرده است ... و حالا کلا از ترس در بند های شک و عقب نشینی بی حرکت میمانم و دیگر حتی حوصله ی عمل و انجام هیچ کار دیگر را ندارم ...


علت این ترس و عدم اعتماد به خودم در چیست ؟! از چه زمانی شروع شده است و چه زمانی میتوانم آنرا اما زیر پایم له کنم و بگویم این عادت را ترک کرده ام (همانطور که سیگار کشیدن را ترک کردم !) ...


بجای حرف زدن ها و غیره

بجای بخود مغرور شدن ها و غیره ...

بجای اینکه حتما باید یک کار کرده باشم و غیره ...

بجای بجای ... این حرف .. ادا و اطوار ها بهتر است که فقط عمل کنم !

عمل کنم و به این خوشبین باشم که ببینم نتیجه چه خواهد شد و نه اینکه : « من در نتیجه ی عمل چه کرده ام ! » .


بدین ترتیب از طریق « من توانسته ام اینطور بکنم ... مسلما با تمرین و عمل به آن تسلط خواهم یافت و دفعات دیگر بهتر میتوانم انجام بدهم .. مهم فقط این است که نتیجه ی کل جه خواهد بود ... »و حرف و تعریف و بیان و غیره باعث میشود که :

اولا از انرژی ام کاسته شود و نیز اینکه ثانیا دیگران را هم دخالت داده ام در انجام کار ها و غیره ...


آیا بهتر نیست که بجای تمام این کار ها و حرف و غیره ... انرژی و وقت و کارم را صرف عمل کنم و سعی کنم آره بهترین ها نباشم و بلکه خودم باشم و همنطور که هستم عمل کنم و ببینم چه خواهد شد و چه پیش خواهد آمد و غیره ...

 

 


 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 0:30 |

تو چه هستی ؟ همه چیز ! ....تو چه کم داری ؟ هیچ !

دریائیست او ... با شکوه ... عمیق ... آرام ... موج دار ... لیلا را میگویم .

لیلا را بیش از یکسال است که میشناسم ... او یکدختر دانشجوی ( نیمه ستاره دار)، یک کارمند مسئول یک شرکت ... او یکی از دختر های یک خانواده متوسط معمولی ( تهرانی ) ایرانی است ... او رابطه ای معمولی با دوستان دختر و پسر و افراد خانواده و همکارانش و ... دارد ... یک دختر معمولی  بیست و پنج ساله است ... با خواسته های معمولی یک دختر معمولی ....

 نه قهرمان است ، نه شاهزاده و نه دنبال شاهزاده های قصه ها ...  یک دختر کتابخوان کمی تپل و معمولی... که وقتی رگل است ده برابر حساس میشود ... نه خود آزار است و نه دیگران را زیر فشار قرار میدهد ... معیارش خودش است ..  بخودش صادق است و به دیگران هم  ... آنچه است خودش است و آنچه که میگوید حرفش است ... نه پشت کارهایش و نه پشت کلماتش چیزی خوابیده نیست ... پر از مهر و عاطفه است ، سرشار از عشق و محبت ، دلسوز ، از خودش میگذرد برای حال دادن به دیگران...

لیلا را میشناسم ... فهمیده ام او را ... او زنی است معمولی ، معمولی نه ! طبیعی ! ... او فروغ فرخزاد نیست ... او زیبا شیرازی نیست ... او زیبا نوبری نیست ...

ولی برای من او ، این دختر ، با همین نوشته های ساده و روان و آسانش که چیزی جز بازتاب نگاه نازک بین یک زن معمولی طبیعی در رودر روئی و برخوردبا مسائل خیلی  ساده و روزمره (ولی در همه بعد ها ی  فردی ،شخصی ، خانوادگی ، فامیلی ، شغلی و اجتماعی و ...) اش ... با چه قدرت وعظمتی ، با چه عمیق و با چه صداقت و صمیمیتی زنیت ش را مطرح میکند ... از طریق نوشته های لیلا میتوان مفهوم " زن بودن "  را  (مخصوصا برای ما مرد ها که مشکل زن شناختی داریم ) درک کرد و شناخت ... 

لیلا خودش را میشناسد و خوب هم بیان میکند ... خوشحالم که میتوانم اینجا در ساحل بنشینم در کنار او ...

خودم را به بو و فضا و جلوه ی هستیش می سپارم ... 

روانیست روان ... دریائی است آرام و مواج ... میرود و می آید ... بالا ، پائین ... جلو ، عقب ... پاک و با شگوه ....... چه کیف میکنم  ... ازبودنش 





+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 7:32 |
 

نو که آمد به بازار .....

کهنه میشه دل آزار ... به همین سبب نوشتن در این صفحه برام مثل بازی ردن با خاطره ها شده است... زیاد دوست ندارم با او نها ور بروم ... علتش هم در این هست که در رانندگی ماشین زندگیم نمیخواهم با "نگاه کردن در آینه ی عقب" رانندگی کنم ...

فعلا :

 پس بروید همه ی قصه های تاریخی

به همان لابلای دفتر خاطرات مرده ی گذشته ام    

در ضمن خانم خانوما ...
آقا آمدند و چون نمیدانم از کجا شروع کنم ... و تو خودت چه میخواهی و .... من چی نقشی را باید برایتان بازی کنم ... و ... و ... و ... فعلا برای آشنائی بیشتر دعوتتان کردم هردویتان را به صرف چای و شیرینی به صفحه ی جدیدی که میخواهم راه بیندازم  ...

 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:35 |
 

" نسیم "

کوله بار باور بر دوش

کفش آهنین بر پا به راه تفاهم رفت ....

 

از حجم فاصله گذشت .....

 

به قبیله ناباوران رسید:

            کوله بارش به غارت رفت...  

 

" باد " شد

با قبیله رفت ....

 

به علفزار  زرد صبوری رسیده بود که

            کفش هایش را در موزه آویختند ...

 

" توفان " شد ...

به بیابان گریخت...

 

اکنون

" نسیم "

خسته ،

گرد بر بال نشسته

                         در دشت

به گرد  خود میگردد:  

دیوانه وش-                                 

و به تفاهم می خندد...

 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا بلاغی در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 4:21 |